|
|
جهنمی شدم
در عذابی که امتی فراهم شد که پیامبرش من بودم من،آن موسی که امتش همه گوساله پرست شدند حالا فقط من ماندم و عصایی که از اژدها می ترسد حالا که تنها چاره ام کشتی است و طوفانی به سبک... که اختیار جانتان در دستم فقط جفتی از شما منتخب و باقی محکومند تمام معجزاتم به عذاب که ختم می شد خواستم خواستم که هدایت شوند ولی! امروز اینجا من پیامبری که کم آورد و جهنمی شد و قومی که... یاد دارم در غروبی سرد سرد
میگذشت از کوچه ما دوره گرد داد میزد:کهنه قالی میخرم دسته دوم جنس عالی میخرم کاسه و ظرف سفالی میخرم گر نداری کوزه خالی میخرم اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید بغضش شکست اول ماه است و نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟ بوى نان تازه هوشش برده بود اتفاقا مادرم هم روزه بود خواهرم بى روسرى بیرون دوید گفت آقا سفره خالى میخرید؟
شرمنده تعطیل نشد!!!!!!
برگشتم:-*
مگه من دلم میاد شماهارو ول کنم؟؟؟؟؟؟ تو برو خدا نگهدار
برو به اميد ديدار تو يه بار بگو عزيزم براي اخرين بار برو ديگه گل ماهم اينجوري نکن نگاهم اسمون دلش نخواسته که ببينه مارو با هم تو چرا با گريه ميري؟؟؟ چرا اروم نميگيري؟؟؟ ماخداحافظي کرديم چرا ميري بر ميگردي؟؟؟ ميريزي اشکاي نم نم تو برو عزيز قلبم برو با خيال راحت ميرم از ياد تو کم کم خداحافظ گل ماهم ميدونم بر نميگردي ميدونم باز چشم براهم ميدونم باز چشم براهم سلام فاحشه
تعجب کردی!؟... میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابانبیرون می زند !!اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردواز یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟ تن در برابر نان ننگ است بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین شنیده ام روزه میگیری، غسل میکنی، نماز میخوانی، چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری، رمضان بعد از افطار کار می کنی، محرم تعطیلی. من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم! فاحشه!!!… دعایم کن...
انسان تنها نشسته بود... با غم و اندوهی فراوان... همه ی حیوانات دور او جمع شدند و گفتند : ما دوست نداریم تو را غمگین ببینیم...هر آرزویی داری بگو تا ما براورده کنیم...
انسان گفت به من قدرت بیناسس عمیق بدهید! انسان گفت: می خواهم نیرومند باشم! انسان گفت: می خواهم اسرار زمین را بدانم! وقتی انسان همه ی این هدایا را گرفت،رفت... و آگاه جغد به بقیه ی حیوانات گفت: گوزن گفت انسان به هر چه می خواست رسید... آیا دیگر غمگین نخواهد شد؟ جغد گفت: نه، حفره تی در درون انسان دیدم... اشتیاق و حرصی شگرف که کسی را یارای پر کردن آن نیست... همان چیزیست که اورا غمگین خواهد ساخت... من دیگر چیزی ندارم که به تو ببخشم... همه چیز تمام شده...
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟ دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"دوست دارم تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟ چطور میتونی بگی عاشقمی؟ من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی، صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی، دوست داشتنی هستی،با ملاحظه هستی، بخاطر لبخندت، دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟ نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره عشق دلیل میخواد؟ نه!معلومه كه نه!! ...پس من هنوز هم عاشقتم
skinhead, deadhead, everybody gone bad
شرارت , خطر مرگ, همه بد شدن situation, aggravation, everybody allegation موقعیت -بد- , تشدید -بدی-, همه ادعا می کنن in the suite, on the newse verybody dog food تو ی جمع, توی اخبار همه -بی ارزش یا حال بهم زن مث- غذای سگن bang bang, shock dead, everybodys gone bad. انفجار انفجار, ضربه ی مرگ بار, همه بد شدن!
chorus: beat me, hate me, you can never break me chorus tell me what has become of my life skinhead, deadhead, everybody gone bad chorus tell me what has become of my rights skinhead, deadhead, everybodys gone bad chorus some things in live they just don't wanna see skinhead, deadhead, everybody's gone bad (Michael Jackson)
مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن
منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت!
خواندن این مطلب برای افراد زیر 18 سال توصیه نمیشود. در باب 19 از کتاب پیدایش از آبۀ 30 تا 38 داستان مستهجنی در مورد زنای لوط با دو دخترش نقل میشود: «30 و لوط از صوغر برآمد و با دو دختر خود در كوه ساكن شد زيرا ترسيد كه در صوغر بماند. پس با دو دختر خود در مَغاره سُكْني' گرفت. 31 و دختر بزرگ به كوچك گفت: «پدر ما پير شده و مردي بر روي زمين نيست كه برحسب عادت كل جهان، به ما در آيد. 32 بيا تا پدر خود را شراب بنوشانيم، و با او همبستر شويم، تا نسلي از پدر خود نگاه داريم.» 33 پس در همان شب، پدر خود را شراب نوشانيدند، و دختر بزرگ آمده با پدر خويش همخواب شد، و او از خوابيدن و برخاستن وي آگاه نشد. 34 و واقع شد كه روز ديگر، بزرگ به كوچك گفت: «اينك دوش با پدرم همخواب شدم، امشب نيز او را شراب بنوشانيم، و تو بيا و با وي همخواب شو، تا نسلي از پدر خود نگاه داريم.» 35 آن شب نيز پدر خود را شراب نوشانيدند، و دختر كوچك همخواب وي شد، و او از خوابيدن و برخاستن وي آگاه نشد. 36 پس هر دو دختر لوط از پدر خود حامله شدند. 37 و آن بزرگ، پسري زاييده، او را موآب نام نهاد، و او تا امروز پدر موآبيان است. 38 و كوچك نيزپسري بزاد، و او را بنعَمّي نام نهاد. وي تا بحال پدر بنيعمون است.» طبق این داستان، لوط دو بار مست میشود و با دختران خود زنا میکند! پای همه گل دسته ها دوباره اعدام صدا
دوباره مرگ گل سرخ... دوباره ها دوباره ها... حریم سبز جنگلا به دست کبرست جنون قصه ی جادوگر بد که از کتابا میومد کنار شهر آینه جنگل سبز شیشه بود خون نمی ریخت تو دامنش تا مادرش چادر کنه غافل از این که راهشو جادوگره دزدیده بود آهای آهای یکی بیاد یه شعر تازه تر بگه از مرگ جادوگر بد....که از کتابا میومد چشمای گیس گلابتون چیزی به جز شب نمی دید قصه های مادربزرگ آیینه ی خود منه با دستای مهربونت تاریکی وحشت نداره حیفه که شهر آینه سیاه بشه حروم بشه آهای آهای یکی بیاد یه شعر تازه تر بگه از مرگ جادوگر بد....که از کتابا میومد تا شعر گیس گلابتون یه شعر پر امید باشه
مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت
داشت برای درمان او خرج کرد
عادی برگردانند
در حرکت هستند
روشن بود
خودش است
اشکهای تو آن را خاموش می کند و
گیر می شوی من نیز گوشه
بازگشت
بخاری کهنه.... یخچال کهنه... آهن پاره... آبگرمکن کهنه خریدااااااريـــــــــــــــــــــم....
خاك تو سرت ساترا تو هم نشستي گدايي؟ دلتنگي كهنه... خاطره ي كهنه... بغض كهنه... عكس كهنه... دل تيكه پاره خريداااااريـــــــــــــــــــــــم... نمی دونم چرا وقتی نوبت ما میشه همه پنجره هاشونو می بندن؟؟ نوشتن عالمي داره... بعضي وقتا فك مي كنم اگه اين خودكارو سررسيد نبودن كي مي تونست ۵-۶ تا سر رسيد تحملم كنه؟ باز حداقل اينا مث من فكر مي كنن و چيزايي كه من مي خوام بگم مي نويسن و بهم نمي گن پسره تو چقد خلي....!؟ هميشه اين خودكار بدون اينكه بهش فشار بيارم رو كاغذ حركت مي كنه شايد واسه همينه كه هر وقت دفترو باز مي كنم از خودم مي پرسم اين دس خط كيه ساترا؟ راست مي گه كتي هميشه زود دير مي شه.... با اينكه من دير و زود حاليم نيس... هميشه فكر مي كنم اگهبا بابا اينا بودم زندگيم بهتر بود... ولي ياد خيلي وقت پيشا ميفتم، اون وقتي كه مامان اينا هميشه با هم قهر بودنيا واسه اينكه قهر كنن دعوا مي كردن... يا اون شبايي كه مامان ازت طلاق مي گيرمو جاي شب بخير به بابا مي گفت! الان من هيچ فرقي با يه دختر فراري ندارم... مي تونستم به بابا بگم گه خوردمو و باهاشون مي موندم اما.... راستشو بگم...وقتي بابا گفت ديگه پسر ندارم خیلیم خوشحال شدم... بخند خوشگلم.... من عاشق خنده هاتم... وقتی دستتو می گیری جلوی دهنتو سرتو می دی عقب و موهات.... واااااااااااااای موهات... وقتی موهات با سرت می رن عقب دلم می خواد بمیرم.... آخر هفته ها که خونم اسمتو رو کاغذ می نویسمو آویزون می کنم از درو دیوار اتاقم... از درو دیوار آتلیم -که انقد عکساتو ازش آویزون کردم خسته شده... ینی از دست من خسته شده نه عکسای تو- اون وقته که می فهمم محاله که بتونم فراموشت کنم... هنوزم وقتی یاد خنده هات میفتم گریم می گیره... ولی این دفه می خوام اشکامو ببینی... کتی می گه:پس از رفتنش باران چه معصومانه گریست.... همشه قشنگ می نویسی عزیزم... (ساترا ۸۴.۹.۲۰
*پسره ي لعنتي داري به چي نگا مي كني؟
وسط گريه هام به خودم مي خندم!!! چي بودم چي شدم... چي فكر مي كردم چي شد....؟ فكر مي كنم... كنم... نم.. م.. تو هم بكن كه خوب دنيايي داريم واسه كردن!!!!! هر وقت از سر كار ميام مي مونم وسط اين اتاق عجيب غريب گردنمو ۳۶۰ درجه مي چرخونم و يه دايره مي كشم و مي رم مي شينم يه گوشش و بعد فقط به اين فكر مي كنم: آخه ... خل مگه دايره گوشه داره؟ مي شينم سرمو رو زانوهام مي ذارم و جاي زخمامو مي شمارم... تو اي ن چند وقته همه مهربون شدن... اون روز پشت چراغ قرمز بودم... داشتم انگشت سوختمو ميك مي زدم يكي بر گشت گفت اگه زحمته بده من برات ميكش مي زنم! گفتم مگه پلي بويا از اين كارام بلدن؟؟؟؟ هميشه جلوي اين طناب دارم... الانم انداختمش دور گردنمو با دستم سفتش كردم... با دستم از پايين دكمه ي هندي كم و فشار مي دم و... شد كارت پستال... اگه مي شد مي فرستادمش واسه خودت تا با كلت بياي يكي حرومم كني... اون دنيا دعات مي كنم...(اگه دنيايي باشه) اه خفه شو لعنتي... اين دفتره داره پر مي شه... ديگه از خودم حالم بهم مي خوره... از اين بوي گند سيگار كه با بوي عطري كه خودت واسم كادو خريدي قاطي ميشه متنفرم... اين حرف اول اسمت روي قفسه ي سينم حالمو از هرچي پسر و دختر عاشقه بهم مي زنه.... دلم مي خواد خونتونو رو سر نه نه بابات خراب كنم... اينم دختر بود تربيت كردن؟ آشغال... كثافت.. لاشي... ج...ده! ديوونه! رواني... بزن به سلامتيه هر سگي كه مياد مي ...اشه رو اسم هر كي كه مياد ميگه من مردم و تا آخرش نا مردي مي كنه.... ... به قبرت كه تو تنهاييامم صداي مزخرفت كرم مي كنه.... با اينكه من همه ي زندگيم به گا رفته اما 3 تا چيز هس كه اميدوارم مي كنن...
* قبرستاني آرام.... و ما در آغوش هم.... بـــــــــــــــوسه... بـــــــــــــوسه... بــــــــوسه... و تنها ما مردگانيم كه مي دانيم گناه لذتبخشترين نعمت خداست.... (چند تا متن از دفتر خاطرات يه پسر 17-18 ساله كه هيچ نسبتي با من نداره... عكسشم همين بغله....!) خواب دیدم در خواب با خدا گفت و گویی داشتم.
خدا گفت: پس می خواستی با من گفت و گو داشته باشی؟ خدا لبخند زد و گفت: وقت من ابدی است! چه سوالی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟ - چه چیز بیشتر از همه شمارا در مورد انسان متعجب می کند؟ خدا پاسخ داد: اینکه از بودن در دوران کودکی ملول می شوند و عجله دارن زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند. خداوند دستهای مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم.... بعد پرسیدم: به عنوان خالق انسان می خواهید آنها چه درسهایی تز زندگی یاد بگیرند؟ خدا با لبخند پاسخ داد: و یاد بگیرند که من اینجا هستم
چند وقتیه ابری تر از قبلم... این رنگ ابی نفتی مسخره دیگه داره می شه کله اردکی البته اردک نر!
دقیقا" نمی دونم چرا،شاید چون خیلی چیزایی که به زور قرص فراموش کرده بودم دوباره یادم اومدن... پنجشنبه عصر بود که فهمیدم مرده...با اینکه از اولشم اصلا" نبود با اینکه این همه سال واقعا" برام مرده بود اما به احترام اون روزایی که با هم بودیم هر چقدرم نبود ولی به هر حال مامانم بود.. شاید اگه هیچوقت نمی فهمیدم و از همه شون بی خبر می موندم بهتر بود... چه طور همه ی خاطرات خوششون با هم بود و وقتی می مردن خبرشو باید میومدن به من می گفتن؟ مگه این ۷ سال که زنده بود یه بار از خودش پرسید که ساترا زندس یا مرده که حالا شوهرش بیاد به من بگه مامانت مرده؟ اصلا" چه ربطی به من داشت؟ چه جوری می تونست بیاد زنگ خونه ی منو بزنه و بگه باهام کار داره؟ من دیگه ۷ سال بود پسرش نبودم پس اون کیه من بود؟؟؟ شاید بابام بود... چه طوری می تونست بیاد بگه مامانت می خواست تو هم باشی؟ کجا باشم؟ بیام ببینم چه طوری خاکش می کنن؟ مگه اون اومده بود ببینه من چه طوری زندگی می کنم؟ اگه من می مردم اون می فهمید؟ حالا اون هیچی کدومشون می فهمیدن؟ خاطره ی آشغال اون عصر پنجشنبه یادم نمی ره که شوهرش اومده بود وسط خونه وایساده بود و دیوارای عجیب و غریب خونه رو نگا می کرد.... سر تاپای نحس منو(به قول خودش) نگا می کرد... گذشته رو نگا می کرد...نم دونم تو دلش داشت فحشم می داد یا داشت سعی می کرد بشناستم؟ یا داشت به اون شبی فکر می کرد که از خونه انداختم بیرونو من فقط ۱۸ سالم بود... ولی الان من اینجا بودم.... کی روش می شد بیاد جلوی طرف وایسه؟؟؟؟ دلم می خواست بهش بگم همه تون برین به جهنم ولی نتونستم حتی بهش سلام کنم... فقط فرداش دیدم وسط بهشت زهرام... از دور می دیدمشون.... همه بودن... برادرمم بود... همه رو می شناختم اما اونا مونده بودن که من کیم؟ واقعا" من کی بودم؟..... یا بهترش من واقعا" کیم؟؟؟؟ را افتادیم که بریم اما نشد دوباره برگشتم.... شاید بعد این همه سال یه نسبتی باهاش پیدا می کردم؟ هر چقدر به خاک روش نگا می کردم خاطره هام میومد جلوی چشام.... انگار همین دیروز بود که ویستا رو از بیمارستان آوردن.... یه حسی این تو بود یه حسی که به من... به اون.... به پرنده هایی که این ور و اون ور می پریدن... به خاکی که الان روش بود.... به همه ی کسایی که اطرافش دفن شده بودن می فهموند که اون مامانم بود و منم پسرش... هر چند که نبودیم... هر چند که نباشیم.... یه دست رو شونم اومد فهمیدم سیاوشه.... با خنده گفت: با مامان خلوت کردی یا با تنهاییات؟ شوخی کرد اما واقعا" ناراحت شدم.... چون یادم انداخت که واقعا" تنهام....
There was a very poor family that tended a field &lived in a small shack just besid it. But one year the crops grew just a little more than usual,for no reason in oarticular. finelly she saw a beautiful mirror & just know that it was prefect. they had never owned a mirror before. she ordered it, having just enough money. A week or so went by, & wile they were out tending the field a man came riding up on a horse. he carried a package in his arm & the family ran out to greet him. No sooner had they signed for the pacage than they were hudding around the mother in their home. the wife was the first to open it & look in the mirror."John" she cried out,"you always said I was beautiful, I am beautiful!" The hasband took the mirror & looked in it, grinning," You always said I was kind of ruggedly handsome myself." the little girl looked in the mirror next. " Mommy, mommy! I have your eyes! I have your eyes!" What they didn't want to happen was, the little boy who had so much energy(as little boys do)came running up & snatched the mirror before anyone could do anything. He had been kicked he the face by then familymule when be was 4, his faced was disfigured. he screamed out, "I'm ugly! I'm ugly!" Turning his fathered he asked, shaking," Father, Have I always been this way?" "yes, son. you have", replied his father."and you love me?" asked the son. "yes son I do" answerd the father. " why?! why do you love me?" asked the little boy. And the father replaied"Beacause your mine."
And every day... when I take an honestlook at myself, I see that I am ugly in nature... And ask GOD if he LOVES me, and he alwayes replaies : "YES" and I ask him why he LOVEs me, and he tells me:
"BEACAUSE YOUR MINE"
(THE END) تا حالا تنها تو خونه موندن اینجوری رو اعصابم نرفته بود! دلم می خواد یه چیزایی بنویسم ولی اصلا" انگار چن ساله همینجوری ...بی حس... افتادم یه گوشه! هیچی تو مغزم نیس... دس مث اون موقی که ۱۰ تا زناکس انداخته بودم... آره دقیقا" انگار نعشم!(می دونم نعشه این جوری نوشته نمیشه واسه تاکید اینجوریش کردم!) انگار به همه ی اینا عادت کرده بودم... به هرهرای عتیقه ی تینا... غر زدنای کتی که همیشه میگه اه،حوصله م سر رفت! هیچوقت نفهمیدم با چی سرگرم میشه...! واسه همه می نویسه... واسه مامانش... واسه تینا... واسه پدرخوندش... واسه بابای خودش... واسه من... بذار بفهمه داداشش خیلی دوسش داره...(آخه همیشه میاد از یقه م می چسبه و می گه: داداشی بگو دوسم داری؟!) دوســـــــــت دارم خواهر خوشگلــــــــــــــم... خيلي دوســـــــت دارم..... هر دوتونو دوست دارم.... همه تونو دوست دارم...
So I found a reason to stay alive Hey what you looking for So I find a reason I don't want you sympaty Hey what you looking for The first time to really feel alive Hey what you looking for Hey who's gonna shine alight برای زنده موندن دلیل ساختم(ولی می سازم بهتره!) هی دنبا چی می گردی؟ من برای این دلیل ساختم(بازم می سازم بهتره ولی در هر دو صورت " من برای این دلیل دارم" بهتره!) من دلسوزی تورو نمی خوام هی دنبا چی می گردی؟ اولین زمان تا احساس کی واقعا" زنده ای هی دنبا چی می گردی؟ (عجب رنگیه! اینم معنیش یه کم عجیب غریب شد ببخشید...!
منظورم از زدن این وب نوشتن این چرت و پرتا نبود
چقدر سخته، وقتی نمی خوای قلبت همیشه تاپ تاپ بکوبه به قفسه ی سینت و ببینی که تنت چقدر گرمه و حالا حالا ها سرد نمیشه تا تو خالی از همه چیز هر چی خاطره داری با خودت به گور ببری و اونجا بتونی یه کم با خودت خلوت کنی...
تو اون سرما و تاریکیمحض وقتی اون فشارو احساس کنی خیلی دلچسبه یا حتی اون وقتی که چن جور جک و جونور روت را میرن احساس خیلی جالبی داره!!! بعضی وقتا توی این شهر خراب شده خودمو کم میارم، برای با خودم بودن حسرت می خورم و همیشه ناراحتم که چرا خودم نیستم.... خیلی آرامش بخشه که وقتی توی وان آب داغ دراز کشیدی یه تیغ تو دستت بگیری . بکشی رو رگات و یهو هر چی خاطره داری مثل فیلم سینمایی هر لحظه به لحظه ش از ذهنت به عقب برگرده و هر ثانیه ش از ذهنت محو بشه! و این یعنی احساسی به بزرگی یه دنیا! واین چقدر بده که بعد چن وقت که نمی دونی چقدره بلند شی ببینی چن جور چیز بهت وصله! اون وقته که می زنه به سرتو سی سی، سی سی مورفین بهت تزریق می کنن... کوچولوی نق نقو کی انقدر بزرگ شدی و من نفهمیدم...
خوب بچه ها کتی بهم گفته بود یه متن بنویسم ا خودم کل احساساتمو توش جم کنم منم که حرف گوش کـــــــــــــــــــــن! اگه يه كم بي ادبانه بود شرمنده ديگه!!!!!!
" با اينكه اصلا" از اين جمله خوشم نمياد ولي مي نويسم!: آخه اينم شد زندگي؟
(ها ها ها ها ها ها)
مي بيني همينه مي گن طرف چوب تو ـــــــــــش كردن ديگه! مام ا بخت خوشمون اين زندگيه (ولي كاش دنيا بود!) يه چوب كرده تو ما چقدي! ديگه اين روزا واقعا" از اطرافم هيچي نمي فهمم!!!!! بدبختي ميدن!!!!! از اين روزاي تخمي كه ديگه فقط يه رنگ شدن: آبي نفتي... خيلي عجيبه وقتي مجبوري همه چيزو سانسور كني!!!!!!!!!! اگه حرفات از جنس دل مردم نباشه تو رو مچاله مي كننو مي ندازن تو سطل آشغال!
PUNK PUNK PUNK PUNK
.....MAKE IT PUNK و منم شدم PUNK...شدم يه آشغال! شدم بي ارزش! الانه كه منو بفرستين تو سطل آشغال نه؟!!!! چيه؟ شماها؟ چرا رفتين تو PC؟ به طبعم نمیاد اینارو بگم یا FACEم؟ باشه بابا گريه نكنين! آروم آروم باهام تكرار كنين::::::::::::::::::::::::::::: بهار ۸۸ مبارك.... ديدي! ديدي! چقد احساس دارم!!!!!!!!!(البته از در عقب) چي ميشه PUNK باشم... چي ميشه خود آزار باشم؟ مهم اينه بهارو زودتر از بقيه ي بلاگفا تبريك گفتم!(اونم از صدقه سري كتي!) اگرچه روزاي اين بهار بدرنگم همه آبي نفتين.... فقط زمستون...... كه وسط چلش فقط يه تيشرت تنت باشه و تموم بدنت از سرما بسوزه ولي من هنوز گرممه... هيچي احساس نمي كنم و ميشم.... بي حس...
Forgotten Hopes
Hey you.. rotting in your alcoholic shell Banging on the walls of your intoxicated mind Do you ever wonder why you were left alone As your heart grew colder and finally turned to stone
Did I punish you for dreaming? Did I break your heart and leave you crying? Do you ever dream of escaping? Don't you ever dream of escaping...
Pathetic oblivion Forgotten hopes buried in your soul's lonely grave Pathetic oblivion Remember how you were before you locked your heart away
Did I punish you for dreaming? Did I break your heart and leave you crying? Do you ever dream of escaping? Don't you ever dream of escaping... اینم ترجمه فقط به خاط رها..... آهای،تویی که خودتو تو مستی حبس کردی "under the sign of "LIBRA
مردمی که زیر نشان میزان متولد شده اند، بیشتر از سایرین موفق اند.آنها آدمهای حساسی هستند که ادب و شوخی بی ضرر را تقدیر می کنند. ابراز خشم برای آنها غیر عادی است. اگر زیاد مورد تنفر آنها واقع شوی آنها (ازخود) سیاستمدارهای خوبی می سازند.(با سیاست رفتار می کنند) آنها از تبهکاری و وحشیگری در بین مردم نفرت دارند. مهربانی، خون گرمی، گرایش به سمت احساسات و سرشت خوشبینی.... (از خوصوصیات بارز منه!) |