تبليغاتX
***java4ir.blogfa.com**
***java4ir.blogfa.com** یــ ـــه زیر سیــ ـگاری لطفا" ツ

...حیوون از این با وفاتر؟ حالا باز بگو این زندگی سگیو نمی خوام...

چشمانم از این همه دروغ می سوزد... عمق این زخم تمام وجودم را منقبض میکند وقتی زل به قاب عکس خالی ات می زنم ...
و دلم میسوزد برای این فاحشه ی بخت برگشته که روی تخت پلاس است و مجبور است جای خالی  تورا برایم پر کند... با آن سینه های آویزان، که حتا یادش رفته موهای زیر بغلش را بتراشد ...
و من آرام  سیگار میکشم ... بی انتظار چشم دوخته ام به آینده ای که قرار است به زودی «حالم» را بگیرد ...
و من چقدر دلم میخواست جای مرد همسایه باشم که تنها نگرانیش بکارت دختر ۱۵ ساله اش است که چندیست میدانم «شیفت عقب» کار میکند ...
اما من هنوز سیگار میکشم ... و خط میزنم اینهمه «دل مردگی » را از این تقویم که انگاری هیچوقت  حرف تازه ای برای گفتن ندارد... کجایی که ببینی روزهایم حتا از عصرهای جمعه دلگیرترند ...   
ساعت دیواری که خوابش برد، دیگر خیلی وقت است فردا نمی آید...
و این تنها منم که هرشب از این آسمان ابری ستاره می چینم ...

+ تاريخ Sat 12 May 2012ساعت 0 AM نويسنده ツ DUnHilL |

من نمایشنامه نویس نیستم ... شاعر نیستم ... نویسنده نیستم ... قلم خوبی ندارم ...

شکسپیر را دوست ندارم ، دروغ است ... افسانه است ...
هملت را دوست ندارم ، کلیشه است ...
 رومئو و ژولیت را دوست ندارم ، کودکانه  است ...
 از شاهلیر متنفرم ، ناجوانمردانه است ...

من شاعر نیستم اما
گوته را میپرستم ...
توماس مور را زندگی میکنم ... لاله ی سرخش لا به لای دفتر خاطراتم گندیده ...  هنوز خوش بوست ...
با شیلر خاطره زیاد دارم ... روی بخار شیشه حکاکیش کردم ... از بین مقاله های مزخرف روزنامه جدایش کردم زیر رویا گذاشتمش ... شبهایش طعم برفهای آلپ را میداد ...
شاملو ناگفته هایم را همچنان سکوت کرده ...
فروغ برایم سمبل عشق و نفرات است .. . سمبل درد است... سمبل نسلی سرخورده  ...
اعتصامی فرشته است ...
حافظ جوابم را برعکس میدهد ... سعی میکند دلخوش نگهم دارد ...
خدا بیامرزاد پناهی را ... درش حل شده ام ...

من مذهبی نیستم ...
آیات شیطانی را خوانده ام ... سلمان رشدی را تحسین میکنم ...
کلیسا نمیروم ... چندیست دعا نمیکنم ... شمع روشن نمیکنم ...
انجیل را خوانده  ام ... لوقا را دوست دارم ... تصمیم دارم به اورشلیم بروم ...
مریم برای من باکره نیست ... فاحشه ام نیست ... مادریست نا گریز ... دلسوز و پاک ...
قرآن را بارها خوانده ام ... در لا به لایش پیامبری دیدم متعصب که داشت میان جهل ابلهان دست و پا میزد  بلکه سر  به راهشان کند  ...
تورات خواندنیست ... جنگ پیامبریست  مقدس و جادوگر  با امتی گوساله پرست که  عنادشان پر آوازه تر از ایمانشان است ...

من نوازنده ام اما سمفونی برایم خسته کننده است !!
برای من تمام بمل هارا دیز بزن .. دیز زیر است به دل می شیند ...
موزارت نمی زنم ... سر خوش است ...! باخ زیادی خشن است ... بتهون خیلی شلوغش میکند ...

آ آ آ ه ه ه ه .. ربنا ی شجریان را بگذار کمی آرامش میخواهم ... کمی قوت قلب میخواهم ...
جای خاطره ها خالیست ... کمی دلتنگی میخواهم ...
دلم هوای خانه را کرده ...

+کاش مامان بابا ها میفهمیدن یکی از دلایلی که ما شبیه بچه های مردم نشدیم اینه که ننه باباهای بچه های مردم رو نداریم

+بگو من آن را که شما به خدائی می ‍پرستید هرگز نمی ‍‍پرستم و شما هم آن خدای یکتائی که من پرستش می کنم پرستش نمی کنید نه من هرگز خدایان باطل شما را عبادت میکنم و نه شما یکتا خدای معبود مرا عبادت خواهید کرد پس اینک دین شما برای شما باشد و دین من برای من...  ( سوره کافرون)
+ تاريخ Fri 11 Nov 2011ساعت 0 AM نويسنده ツ DUnHilL |

زندگی می کنم ... با یک مشت خاطره یــِ پینه بسته کــِ اطرافم پرسه میزنند ...
شانه هایت کو؟ باز امشب دنیایم خراب   شده ... آور شده وسط  این اتاق  کــِ بعد رفتنت قبرستانیست آرام ...
قبرهایش سنگ ندارند ... مرده  ای نیست فاتحه خوانی ... شمعی ... گلی ... صدایــِ گریه ای ... هیچ !
ببین مرده هایــِ این دیار همه متحرکند ...! مرگ از دستشان ذله شده ...
زندگی میکنم ... امشب نیز ...
امشب اتاق مه آلودست ... امشب خدایت مشتی بغض کال بــِ من هدیه داده ...
امشب فنجانی قهوه انتظارت را میکشد ... فنجانی قهوه بــِ تلخی مرگت .. بــِ داغی خونت ...
امشب تنها من هستــمــُ خدایتــُ قبرستانی مه آلود کــِ تنها مرده اش حسرت مرگ دارد ...
راستی تو هم مرگ را آرزو داشتی ؟  کــِ بــِ این زودی تسلیم شدی ؟
دلت هوس چه کرده بود ؟ خدا بودن ؟
امشب آسمان هم دودل است ... نایـــِ باریدن  ندارد ...
یادت می آید هوا چه آفتابی بود ...؟ آبی بود ... پر از کبوتر ...  انگار رفتنت را هیچ ملالی نبود ...

امشب خسته تر از هرروزم ... کاش میشود گوشه ای نوشت :
خدایا ... امشب خیلی خسته ام ... فردا صبح بیدارم نکن ...!
اینست دنیای من بعد از رفتنت ... همه می آیند  ... میخندند ... می گویند ... می روند ...
اما تو نه می آیی ... نه می آیی کــِ بــِ حالم بخندی ... نه می آیی کــِ بگویی وقتش است کــِ همه چیز را فراموش کنم ...نه لحظه ای می آیی کــِ بروی ...

با تو انگار همه چیز مرد ... بعد تو انگار من گذشت از من ... بعد تو هیچ سیبی ممنوعه نبود ... گویی خدا هم حوصله یــِ اینهمه "روزمــُردگی" را ندارد ...

آری ... زندگی میکنم ...

+ لاشه ی این همه سال سگی،  سگ خور تن هرزه ی تو... انقر حسرت به دلشان هست ک دق ات بدهد+ سبدی سیب بچین ... بگذار آوازه ی این گناه تا به جهنم پر بزند ... خدا را چه دیدی شاید  به حرمت این عصیان دوزخ را گل باران کردند  ...
+ کاش درک و فهم و شعور خریدنی بود میرفتی ۱۰ کیلو میخریدی میریختی تو جیب بعضیا  ...
+این دفعه مدل جدید نوشتم

+ آقای سارکوزی گفت: "من این سخن را از روی ارادت عمیق به ملت اسراییل می گویم: به آنچه جوانان بهارهای عربی می گویند، گوش دهید: 'زنده باد آزادی!' آنها فریاد نمی زنند: 'مرگ بر اسراییل'. نمی توانید در مقابل این باد آزادی و مردم سالاری که منطقه شما را درنوردیده، بی تفاوت بمانید."

+ هرکی بی اجازه کپی کنه ، از wink و smile  استفاده کنه ~> ؛) :) ~>  

نــَنـــَش خرابه ...

انتخاب با خود شماست دوست عزیز ...   

+ LOVE THIS SONG ... With GoOGoOsh's Voice :xX

+ تاريخ Wed 21 Sep 2011ساعت 9 PM نويسنده ツ DUnHilL |

وقتی قرار است حافظ هم به ما دروغ بگوید
دیگر چه فرقی میکند
آخر قصه تو باشی ...
یا نباشی ...


+ نبودم یه  مدت ...

+ بسی خوش گذشت



+یه عده تون خیلی اُسکلین ...
نمی دونم تا حالا بهتون کسی گفته یا نه ...!


+ تاريخ Thu 11 Aug 2011ساعت 0 AM نويسنده ツ DUnHilL |

مینویسم . اما نخون . بخونی سرت درد میگیره .
نمیخوام حرفامــُ بذاری پایــِ غرغرهایــِ یــِ بازنده یــِ بیچاره که جــِرزنی نکرد تا تو برنده بشی  ...
خندم میگیره... از این افکار ... از اینهمه صبر ... از این روزهایــِ تکراری ... از این زندگی ...
چیه ؟ تا حالا پسر فاحشه ندیدی؟
هرکی هرچی داره میفروشه ... یکی تنشـــُ ... و من روحمــُ...
حالا خودت قضاوت کن ، کدوممون گناهکار تریم ؟

کلمه هایـــِ تویـــِ ذهنم دارن سنگینی میکنن رو دلم ... مینویسمشون تا شاید یــِ شب  برسه کــِ بذارن سرمــُ راحت بذارمــُ بخوابم ...
نمیدونم چرا هرچقدر میگذره این زخم عمیق تر میشه ... اما دردش هرچی که هست دوسش دارم ...

گلم عشقت مثلـــِ اعتیاده ...

نگاه کن ... خوب نگاه کن ... بینــِ اینهمه شلوغی من موندمــُ یــِ مشت ته سیگار له شده و زخمی کــِ هر لحظه عمیق تر میشه ...

+ خیلی حرفارو نمیتونم بزنم ...

+ نه ببخشید ... همه حرفا گفتنی نیست ... پس تصحیح میکنم : خیلی حرفارو فقط میتونم سکوت کنم ...
+خوشم نیومد ...
+سردرد دارم ... تو دیگه زر مفت نزن ...
+ میپرسم این چیه ساترا ؟ جواب میدم یه نامست... یه نامه ی عاشقونه ... برا کسی که هیچوقت نخواست بخوندش ...
+هرکی بی اجازه چیزی کپی کنه  یا تو  عالم خودش اجازه بگیره آدرس نذاره نـَـــنــَش خرابه ...
+ نمیدونم یه عده تون چی فکر کردین پیش خودتون
+ واقعاً خستم ...
+ مردم خودشون کوره ی آدم پزی داشتن ، به بزرگ کوچیکش رحم نکردن اونوقت گه اقدامات هسته ای ایرانـــ ُمیخورن ... خجالتم خوب چیزی والا

+ تاريخ Tue 21 Jun 2011ساعت 9 PM نويسنده ツ DUnHilL |

یه معذرت خواهی کوچیک بد نیست بعضی وقتا ...
خجالت که نمیکشی
حتما ببخشید گفتنم یادت ندادن ...
و من چقدر ارزش دارم برای تو
ارزش یه سر سوزان اعتمادی که نداری ... تهمتی که  میزنیــُ خجالت  نمیکشی ... ببخشیدی که تا بهت نگم یادت نمیفته ...
و من چقدر با ارزش بودمــُ نمیدونستم ...
+ تاريخ Tue 14 Jun 2011ساعت 1 PM نويسنده ツ DUnHilL |

آخر خط برایــِ  من بــِ  این معنی نیست کــِ تو اوجــِ نیاز بــِ بی نیازی میرسم ...

آخر خط یعنی تو اوجــِ نیاز میدونم اون چیزی کــِ  بهش نیاز دارمـُ دیگه بــِ هیچ عنوان بــِ دست نمیارم ...

فکر کردن بهت طعم مرگ میده...

کــِ هنوز تو ناباوری سر میکنم کــِ اون تو بودی کــِ  تویــِ بغلم معصوم خوابیده بودی .. نمیگم مثل یــِ فرشته  ...

چون میدونم حتا خدا هم نمیتونه اونقدر معصوم بمیره...

چند ساله سر درگمم ! بیشتر وقتا حتا خودمـُ یادم نمیاد کــِ حداقل بپرسم امروز بهتری آقا ساترا؟

گفته بودم نباشی منم نیستم...

چقدر دوس دارم بــِ امید تو زنده بودنــُ ... هر چند همه یــِ این ثانیه ها بویــِ خون گرفتنــُ  کم کم  دیگه روشون واقعاً دارم بالا میارم...
بر عکســِ همیشه کــِ فکر میکردم خیلی تنهام تازه دارم میفهمم  چقدر دورو برم شلوغــِ ! راستی چقدر تو دنیا آدم زیاد شده!
با این حســِ همدردیــِ وقتــُ بی وقتشون کــِ فقط بلدن خودشونــُ بیشتر از اون چیزی کــِ نیست باشعور و فهیم جلوه بدن . نمیدونم چه علاقه ای بـِ این دارن کــِ آدمــُ درک کنن!
انگار خودشون کارُ زندگی ندارن کــِ تمومــِ وقت میخوان بــِ من ثابت کنن کــِ زندگی شیرینــِ و من اشتباه میکنم!

و برایــِ من زندگی بدونــِ تو یعنی پوچی

یعنی خالی

یعنی بی حس!

خیلی خواستم تا این حســُ از بین ببرم ! ولی هرچقدر من درجا میزنم تا ازش دور شم اون بیشتر بهم میچسبه! انگار میخواد هر لحظه دقم بده ... میخواد تلافی بکنه! میخواد انتقام بگیره ...!
نمیدونم چرا اینا رُ مینویسم هر دفعه! شاید اینم یـِ راه فراره از این احساسات بی معنی و تکراری کــِ فقط میخوام بــِ هر نحوی شده از دستشون خلاص شم .
تو حداقل دلیلشونــُ میدونی ... و من هنوز سعی دارم سبک شم ...

+شب ها روحم را به روسپیان پیر میسپارم ...این روزها روح شکسته ی یک مرد چند  بوسه می ارزد؟
+دروغ هایت بوی عشق میدهند ... اینجور عاشق بودنت هم قبول ...
+ ببین عزیزم شما  به پشت دست اعتقاد داری؟ پس خفه شو !

+ تاريخ Sun 15 May 2011ساعت 0 AM نويسنده ツ DUnHilL

از حســِ این روزا نفرت دارم...
نمیدونم میفهمی منظورم و یا نه ...

از حالو هوایی کــِ ایران داره بدم میاد ..

چون هر نفسم بویــِ تو رُ  میده...

بویــِ خاطِــرهامونُ ...

بویــِ باهم بودنُ ...

می فهمی ...؟

دلم نمیاد از تو ننویسم ...

از تو نوشتنُ دوست دارم .. .

حســِ عاشقونم نسبت بــِ  تورُ  دوست دارم ...

این بویــِ گندی که  از خاطراتت میاد رُ میپرستم ...

دلم میخواد بشینم یــِ گوشه کنارت و باهات بپوسم ...

وقتی اسمت میاد ذهنم زنده میشه ...

خاطرات جون میگیرنُ

رشد میکننُ هی بالا میرنُ بهم گره میخورن ...

دُرُس عین یــِ پیچک...

آروم ازشون بالا میرم ...

تا بهت نزدیک بشم ...

شاید تنها امیدم باشــِ برایــِ دوباره بودن کــِ دستت رُ بگیرم ...

مهم نیس خواب  یا رویا ...

اما  از اون بالا یهو پرت میشم و میوفتم وسط زندگی ... جایی کــِ تو دیگه نیستی ...

جایی کــِ نمیتونی باشی ...

و من چقدر تنهام بی تو ...


دلم نمیخواد  برگردی ...

دلم نمیخواد  باشی ...

بــِ این حســِ له لورده ای کــِ بدونــِ تو دارم بد جور عادت کردم.

دیگه جزیی از زندگیم شده ...

و می ترسم ...

میترسم به اون چیزی که همیشه تو زندگیت میخوای نتونم برسونمت ...


عشقم من بی لیاقتم ...

نمیدونم حرفامــُ میفهمی یا نه ..؟

هر چند همشون یــِ مشت کلمه یــِ  مزخرفن  کــِ فقط حرفــِ مفت میزنن

 کــِ حتا خودِ من حوصله ندارم بخونمشون ...

اگرچه بهم خیلی کمک میکنن تا ذهنــِ هرزمُ  آرامش بدم ...

+ اشکی بده از لبخند من بی تو غم انگیزم ...
تصویر بهارم باش ، من چهره ی پاییزم  [ ی آهنگ قدیمی که همه دلخوشیامه ]

+ گاهی وقتا لازمه خودمون رو ب کری بزنیم ... روزی که گوش کرهای مصلحتی باز شه و زبون لالهای مصلحتی واسه صحبت کردن وا بشه لحظات دردناکی میشه ...

+ و وقتی به صحرا رسیدند قابیل خویشتن را به روی برادرش هابیل انداخت و او را کشت .. آنگاه باریتعالی به قابیل گفت : با برادرت هابیل چه کردی ؟ قابیل در جواب گفت: من چه میدانم ! مگر من نگهبان برادرم هستم؟!
و برادرکُشی هنوز نمرده ...

+ آخر اونهمه لبخند و سرور چشمه پر حسادت زمونه بود ...

+گرگ ها برای خود کنامی دارند و پرندگان آسمان آشیانی ... ولی آدمیزاد جایی ندارد که در آنجا سر راحت بر بالین بگذارد ...

+خودکشی کردی (م) .. اما بخشیده شدی(م) ... اما برای جامعه ی فاسدی ک تورو(منو) مجبور کرد تا از بین مرگ و بی آبرویی یکی رو انتخاب کنی(م) بخششی وجود نداره ...
+ تاريخ Fri 6 May 2011ساعت 8 PM نويسنده ツ DUnHilL |

ذاتاً بی بندو بارم ...
اما خیانت تو خونم نیست...

+ مگه نمیگی من هرزم ؟! خــُ پــَ دیگه چی از جونم میخوای؟ بذا برو ...  اصلآ نبودنتــُ بــِ اینجوری بودنت ترجیح میدم.
+ آهنگــُ عوض کردم ... دوسش دارم
+ احتمالاً چن وقت نباشم
+ تاريخ Mon 11 Apr 2011ساعت 6 PM نويسنده ツ DUnHilL |

بعضی وقتا دنبال ی چیزمی دُواَم ...می دُواَم ...می دُواَم ...
یـِـهو که به خودم میام میبینم هنوز دارم سر جام دَرجا میزنم و اون چیز لحظه لحظه  داره از من دور میشه .
شاید سیگار راهـِ حلش نباشه !
حال س ک س م ندارم !
الکل قدیمی شده !
از گریه کردن  متنفرم !
دلم  میخواد  یکی باشه  مشت بکوبم تو دهنش !
حس حال بهم زن یــِ فاحشه ی تازه کارو دارم  که هنوز از لخت شدن پیش غریبه ها خجالت می کشه
از لخت کردن احساساتم ( پیش خودم ) خجالت میکشم!
یــِ چیزی ته ذهنم داره میگنده. یــِ سری خاطره ی مرده...
یــِ چنتا تصویر هنوز دارن تو کوچه پس کوچه های ذهن متروکم جون میدن و من سعی میکنم نادیده بگیرمشون. هرچند بــِ طرز وحشتناکی برام آشنان. اما لازمه گاهی بی رحم باشی تا بتونی برای خودت زندگی کنی . ( نکبتی بودنش مهم نیس )
اما واقعاً  ساترا:  تو برای خودت زندگی میکنی ؟
دلم نمیخواد بــِ این سوال جواب بدم. شاید برا اینکه جوابشو حفظم .
این کــِ جواب سوال و  بلدم اما نمیتونم بهش جواب بدم عصبیم میکنه ...
دقیقاً بخاطر همینه کــِ بیشتر وقتا بـِـ اینکه دارم راهمو درس میرم شک میکنم...

+ میگن اگه بچه ها بعد ۲ ۳ بار زمین خوردن از راه رفتن دس بر میداشتن الان کسی نمیتونست راه بره
+ سیگار و الکل و س ک س و دوس دارم!  بهم کمک میکنن بهتر بتونم تمرکز کنم
+برام مهم نیس بخاطر این حرفام بعضیا بگن لاشیم
+ یــِ جورایی بـِ این بوی تــَعــَفــُـنی کـِ از اطرافم میاد عادت کردم
+ میگن کناره سیب گندیده ، سیب سالمم میگنده

+دلم یـــِ دنیا بغضــِ کال میخواد



مهم نوشت : اسم من ساترا `س   ( english  : satra  ) لطفاً نگین سترا  یا ستار !

مهم نوشت ۲: هرکی میاد اینجا cm  میده لطفآ بده ۳-۴ تا کامنت بازم آدرس بذاره . وگرنه کامنت بی جواب میمونه. چون نویسنده حال نداره بینه روزانه ۲۰۰-۳۰۰ تا کامنت دنباله cm  شما بگرده و آدرس پیدا کنه . اوناییم کــِ لینکن  تا بخوام blog  و باز کنم دنبال لینکتون بگردم یادم میره جواب کیو باید بدم . جواب یــِ عده رو  میدم یــِ عده میمونن . خلاصه شرمنده .
+ تاريخ Wed 30 Mar 2011ساعت 6 PM نويسنده ツ DUnHilL |

امیـــدوارم ســالــِ دیگه لـــحظه یــِ ســــال تحویــــل دســـتـِت تــو دســـتــِ کـــسی بـــاشه کــِ لــیاقتـــِ خــوبیاتــو داشــته باشــه ...
تــو راســـت میــگی عَــزیزم. من لیاقتـــِ عشـــق و نــدارم. من بایـــد تنــها بمــونم چون دلیــل همه تنهایــیام خودمـــَم . اما فکـــر کنـــم تـــو هـــیچوقت نمی فــهمی  کــِ چـــقدر بــَـدِ دورت کــلی آدم باشــن اما تو باز احســاســِ تنهــایی کنی... چـــرا؟ چون کسایی کـِـ اطرافت هستن از هــیچ لحــاظ شـــبیه تو نیســـتن کــِ بخــوان باهــات رابــطه بــرقرار کــنن. بَــرا همــین ترجیــح میدم اکـــثراً تــنها بمــونم.
کاش از اینکه باهــام نیستی خوشحال باشی! نه من ایندفه ناراحت نیستم ... خوشحالم کــِ بلاخره خودت فهمیدی با من بــِ جایی نمیرسی ، هرچند یکم دیر بود .. اما باور کن هیچوقت نخواستم باهات بازی کنم یا ازت سو استفاده کنم!
گلم تو خیلی پاکی ... تو خوبی... تو لیاقت هرچی قشنگی و خوبیه داری ... دلت خیلی پاکه... تمام وقتی کــِ کنارت بودم هیچوقت احساس کمبود چیزیو نکردم. اما هیچوقت جواب خوبیاتو بهت ندادم. عادتمه! هیچوقت قدر چیزای خوبی رو کــِ دارم و نمیدونم. برا همینه بعد از از دست دادنشون مثه سَـــگ پشیمون میشم اما به روم نمیارم، چون میدونم داشتن چیزای خوب و قشنگ لیاقت میخواد کــِ من ندارم ( و تو اولین کسی نبودی کــِ اینو بهم گفت)
شاید اگه به خواسته های دیگران احترام میذاشتم به حال خودم نمیذاشتنم.
اگرچه  از این کارشون اونقدرام کـِ فکر میکنن  ناراحت نمیشم. معمولا ما آدما طرفمونو  بــِ حالـِ خودش رها میکنیم تا عذاب بکشه و بدونه کار زشتی کرده کــِ مورد پسنده ما نبوده یا اینکه باهاش حال نمیکنیم!
که جفتش برا من هیچ اهمیتی نداره! مردم آزادن هرکاری میخوان بکنن، در عوض جوابشو میگیرن!
همیشه کسایی رو که دوست داشتمو به خاطره چیزای بی اهمیت از دست دادم .. اما نمیدونم چرا یجورایی دلم میخواد به زندگی قبلم برگردم. احساس اینکه مهمم برای کسی اذیتم میکنه. فکر میکنم مجبورم پای یــِ سری قوانین وایسم. خوب بعضیا  اینجوری حال میکنن!


+ عید همتون مبارک
+می ذارَنــَم ( = می گذارَنـــَم - - -> [ گذاشتـــَن]  = چیزی را جایی قرار دادن ) ، می زارَنـــَم (= می گزارَنــَم - - -> [گزاردَن] = ادا کردن ، به جای آوردن )    دقت کنید موقع ی نوشتن!
+من دلم نمیخواد با  کارام ، با حرفام  ، با حرکاتم یا با نوشته هام توجه مردم  و به خودم جالب کنم! فقط دارم زور میزنم شبیه بقیه باشم!
+ احتمالا تا اطلاع ثانوی روزهای خوبی در پیش نباشد
+ fuckin'  perfect   

+  Your SOLITUDE suits you well.. YOU said.
You’ll see how it becomes to live in HELL.

GO.. If you want to.. I said.
cause I’ll be fine here on my own..

So, Just Go.

+ چقدر چرت شدم این دفعه 

+ تاريخ Wed 23 Mar 2011ساعت 6 PM نويسنده ツ DUnHilL |

خِیلــــــی وَقتــه ســـــاکِتم! نه حَـــرفم میاد نه نِـــوشتنم ... کـــلاً امشــب ساکِـــته . بـــبینــم امشـــب سَـــر و صِـــدات رو جایـــی جـــا نذاشــتی ســـاترا؟
هوا ســــرده . بادِ سَـــرد و سیـــ گار مــیچَــسبه ... دوبــاره یــِ آهنگِ ریلکس ... یـِ لیـــوان پرِ یــــَخ  و الـــکُل...! امشـــَب به نــظرم طــعمـِش  تــند نـیـــست مثلـِ همـــیشه...

منتظر زنگــِتم.

شایــَد بعــد این هـــمه ســال این گوشــی بالاخـــَره زنگ بُخوره ... تا مــَن بــِتونم راستـِ همه چی رو بـــِهـــِت بــِگم 
کـــه چــــقدر جـــات خالیــِ اینجـــا... که چـــَند ســـاله حـــتی حوصِلیه خـــودمــَم نـــدارم ... کـــه چـــقدر دِلـــم بــَرات تـــَنگه ... و مــَن هـــَنوز چـــقدر عاشــــِقتــَم ...
بـــَرات از زنـــدگــیم تعـــریف کـــنم . از در و دیـــواریــِ  کـــَثیـــفــــه ایـــن کـــوچه پـــَس کوچـــه ها که بـــَعد رفـــتنــِت هـــَمــَشون بویــِ ... بــــویــِ بـــَدبـــَختی مــــیــدن.
از ایـــن فاحــِشه هایــی  کـــه  تو لــجــَن بــار اومــَدن امـــا دلــبــَری رو خوب بـَــلــدَن ... کــــه روزی هــِزار بــار عاشـــِق مــیشـــن و هـــِزار بــار مـــی فـــروشـــن ، تــنــِشـــونــو ... زنونـِـگـــیــشــونــو... پـــاکــیــشــونو ...  و روزی هـــــِزار بــار فـــرامــوش مــیکــنــَن ... عـــــِشـــقـــِشــــونــو ..

( آره مـــثلــِ تو )


و یــــکَم از ایـــن روزایــِ  یـــک نــواخــت بــِگـــم کـــه دیـــگــه هــَمـــَشــون یــِ  رَنــگ شــدَن ...

آبـــیــِ نــَفـــتـی ...

دلــم مـــیــخواد بـــاوَر کـــُنی زنــدِگـــی بـــِیـــن  این هـــَمه کـــِثـــافـــت زیــبــاســت ...

وَ چـــِقـــدر جـــات خـــالیــِ کـــه نـــیــســتی ...

نـِمی دونــَم نـــَبـــودَنـــِتـــو گـــَردَنــِ  کــــُدومـــِمون بـــِنـــدازم .

مـَنـــی که راضـــیـــَم بـــَرات جــــون بـــِدَم یـــا تـــویـی کـــه بـــویــِ  خـــیــانـــَت مــــیــدی ...

مــیـــگـن شـــُشــام داغـــون شــــُدن. بـــَرا هـــَمیــنـه پـــُشــت ســـرهـــم  سیـــ گـار و دود مــیــکنـم. مـــَردُم ایــن کــارَم رو صــَحــیــح نــِمــیــدونـــَن. و مــَـن نـــِمــیــدونــَم کـــِی می خوان بـــِفـــَهـــمـَن کـــه این زنـــدِگــی مـــُتــِعـَلـِق به مـــَنه ... و مـــن ازش راضــــی هـــســـتـم ...
دلــــَم میــــخــــواد بــــه هـــمـه ثابـــــت کــــنم  که مـــن کـــاری رو میـــکـــنم که به نــــفـعَــم بـاشــه  و شـــایــد تــو شـــرایــطـِ مـــن مـــُردَن  بــهــتــریــن راه حــَل بــاشــه..

بـــَرام اصلاً مُــــهــِـم نـــیــســت کــه کی بـــعد از رفــتـــَن مـــن نــاراحــَت مــیــشــه و کی نــه! فـــقــط مــیخــوام خــیــالــم راحـــَت بــاشـــه کــه دیــگه تــنــها مـــنــم ... الــکـل ... سـیــ گــار ... عـــِشــقــم ســـر راه داری میــای 

یــ ـــه زیر سیــ ـگاری لطفا" ツ  


+ کلمات گاهی دردناکن

+ تو ذهنم پر شده از یه سری حرف خسته کننده که جمله های  تکراری میسازن

+ بعضی ها لیاقت حرف راست شنیدن ندارن ... بهشون  حتماً باید دروغ گفت

+ خدایا امشب خیلی خستم . میشه فردا صبح  بیدارم نکنی ؟

مهم نوشت : کامنتم تاییدی میمونن! چون اگه ورش دارم نصف کامنتارو نمیبینم تا جواب بدم . وگرنه من اینجا با کسی تعارف ندارم. لطفآ دیگه درخواست نکنین .

+ تاريخ Tue 8 Mar 2011ساعت 3 PM نويسنده ツ DUnHilL |

هزار بار با ی لبخندِ اَحمقانه حَرفاتو باور کردم
با اینکه میدونستم داری مثه سَگ دروغ میگی ...

پ.ن : من ک حرفتو رو سرم میذاشتم! دیگه چرا جونمو قسم میدادی ؟

پاورقی : فرقی ک با دخترای دیگه میکنی رو ببَر یه جا دیگه بکن. اینجا تر و خشک باهم می سوزن.

بی ربط نوشت : آهنگ جدید مو دوست دارم زیاد ..!

+ تاريخ Tue 1 Mar 2011ساعت 4 PM نويسنده ツ DUnHilL |

حرفِ قشنگی بود  : نوشتن بَرایِ فراموش کردن اَست نه به یاد آوُردن... [ با اینکه رو ما بَرعَکس عَمل میکُنه!]
اما اگه راستِشو بخوای مَن دلم نمی خواد کِسیو فراموش کنم ... بَعضی وَقتا به یاد آوُردنِ بَعضی چیزها به آدم کُمک میکنه یه کَم به زندگی از دیدِ دیگه ای نگاه کنه ...
ِاِمشب خیالَم راحتِ راحت است ... کاش نَبودم ... کاش نبودم تا نمی دیدَم ...
با وفا بودی ... قول دادی آرامَم کنی... به قولت وَفا کردی...
آرام شدم ...
طوری که امشب راحت بمیرَم ...

 
دلتنگی یه عالمه ... یه دُنیاست ...حسِ جالبی نیست... امّا قَشنگه ... نمیگم دوسِش دارم... امّا حِسی که نِسبَت به تو دارم همیشه بَرام زیبا و با اَرزشه ... هَرچقدرَم بَد و ناخوشایند باشه...

دلم گِرفته عِشقَم ... بَرایِ چیزایی که دیگه خیلی وَقته  نَدارَمِشون  ... چیزایی که یهو از دَست دادم ...تموم اون رویا هایی که مثله یه حُباب تِرکیدَن ... کاملاً غِیره منتظِره... تو ادَبیاتِ ما میگن کاملاً ناگهانی ...
که دیگه نشد به کِسی که ادِعا می کرد با وُجودِ مَن زِندَس تِکیه کنم ... خواستم ... نشد ...
این شَب ها بِدونِ تو خیلی بَد میگذره ... از این دَر و دیوار و آدم هایی که میخوان حسِ با تو بودن رو از من بِگیرَن مُتنفِرم ...! گاهی دلم میخواد به خاطرِ قیافه های خونسَردشون کتکشون بزنم ... میخوان به ظاهِر عاقِلانه رَفتار کنن ... اما کسی ازشون نمیپُرسه اگه جای مَن بودن واقعاً چطور رَفتار میکردن ...


بَرایِ مَزارم سَنگی نگذارید ... بارِ روی شانه هایم برای لِه کردنِ پیکَرم کافیست ... روی قبرم گلی نَگذارید  تا همه بفهمَند گل ممکن است برای کسی خاطرات بدی را زنده کند ...چشمانم را نبَندید تا بفهمَند خیلی چیزها را وقتی دیدم که دیگر دیر بود ... موهایم را به گوشه ای ببندید تا هَرزه بودنم را به همه ثابت کنم ... هَرزگی  تنها روسپیگری  نیست ... در دیار من گاهی خنده ای بی مورد نیز مبنی بر فاحشگی می شود ... باید مجازات شوم ...

پاهایم را از خاک بیرون بگذارید تا بدانند خواستم دل بکنم و برَوم اما نشد ... دستانم را ... دستانم را در اعماق دَفن کنید میخوام بفهمَند نه خواستم ... نه انجام دادم  و نه توانستم ...
قلبم را داشته باشد .. ارزانیِ خودتان ... شاید روزی روزگاری مِهربانی به کارتان آمد ... شاید مثل گذشته ها باز مَعصومانه گریستید و آرام زمزمه کردید :


اِلا بِذکرِالله تطمئن القلوب...


پ.ن. : جام شراب را به سلامتی  تو مینوشم ... آنقدری تحمل مستی دارم که نبودنت بر دلم تلنگر تنهایی زند ...
پ.ن. : امشب دلم تنهایی میخواهد ... شب و مهتاب و کمی ...!؟ راستی تو نمیدانی خدا ستارهای ما را کجا پنهان کرده؟


بعداً  نوشت: نمونه کار نیاره کسی !
+ تاريخ Fri 4 Feb 2011ساعت 6 PM نويسنده ツ DUnHilL |

قسمت about  ی تغییراتی کرده.!

+ تاريخ Fri 28 Jan 2011ساعت 7 PM نويسنده ツ DUnHilL

دَر این دیار که ماده سَگ هایَش  شَب ها آزادانه  دَر خیابان های خَلوَت پَرسه  می زَنند، فکر میکنم  با ذلت  مُردن  با شُکوه تر از به ظاهر  شرافَتمَندانه زیستن باشد ...





ادامه مطلب
+ تاريخ Fri 14 Jan 2011ساعت 4 PM نويسنده ツ DUnHilL |

جالِب است ... مَردانی که شَهوَتِ  شان رَنگی اَز مَردانِگی  به خود ندیده، دُختران باکره را  فاحشه می نامَند ...
افسوس که این حَقیقت را همه اِنکار کردیم که فاحشه های این شهر همه مَردَند ...
اگرچه این ها همه نر هستند ... مَرد مُرد ...


هرکی بی اجازه کپی کنه خره بی تارف میگم ...!

+ تاريخ Tue 11 Jan 2011ساعت 9 PM نويسنده ツ DUnHilL

یه بار گفتم : میترسم اگه  وایسم زندگی معنی شو از دست بده ... با اینکه من هر لحظه دارم بیشترسقوط می کنم.

دیگه از نوشتن یه سری چیز مسخره حالم بهم می خوره!شاید برا همینه که چند ساعت زور می زنم اما به هیجا نمیرسم و هر لحظه نوشتم افتضاح تر از قبل میشه! شاید می ترسم از اینکه مثل قبل سر احساساتمو وا کنم تا خودنویس خود به خود رو کاغذ حرکت کنه... تا وقتی دفترو نگا می کنم از خودم نپرسم : این دس خط کیه ساترا  ؟

(خیلیا بهم گفتن چرت می نویسی! در اینجا رو گل بگیری بهتره! اما ساترا  دقیقاً خوب می دونه چه طور بنویسه که کامنت دونیش منفجر بشه!)

تازگیا می ترسم... خیلی زیاد....می ترسم خودمو ول کنم دوباره از تو بنویسم... تقصیر من نیس که تو ادبیات ما بعد

"من"٬ "تو" میاد... و من مقصر نیستم که "من" همیشه عاشق "تو"ست... کاش بعد "من"٬ "او" میومد! میدونی...

خوبیه "او" اینه که میدونی موندنی نیس.... میره یه روز... و "او"ی تازه ای میاد... اما بعد "تو"٬ "او" میاد و بسی طول می کشه تا "تو" بشه... ولی حیف... که "او" از "تو" شدن فقط "تو" میشه...اما خاصیتش همونه.... میره یه روز.. حتی اگه "تو" باشی... بگذریم... به چرت گفتن عادتم دادن...

میبینی ... اینجا دیگه منم و یه دنیای زشت که خودم برا خودم ساختم و بهش افتخار می کنم...اینجا منم با یه دنیا حرف نگفته... همراه هزار تا لبخند که طعم تلخ می دن... و خدایی که می دونم در این نزدیکی نیست...

.

.

.

حس عجیبیه... انگار دارم تو یه حباب پرواز می کنم... منم و یه رگ و یه تیغ و جرأت زدن....!

باور کن خودمم نمی دونم لذت تو خون خودم غلط زدن چه مزه ای داره... شاید نمی دونم واقعاً موقع جون دادن به کودوم آرزوی نداشتم فکر می کنم... (هرچند میدونم که اگه آرزویی مونده بود هیچوقت دس به همچین کاری

نمی زدم)

کاش می دونستم چه طور باید از زندگی  لذت برد... چه طور بی دلیل خندید... حواسم هست که کم کم دارم همه چیزو تموم می کنم ... که دیگه می رم... می رم که نباشم... که دیگه نمی تونم که باشم... و یه حس سردی بهم می گه :

این نیز بگذرد...

آری حواسم هست...

[ از طولانی نوشتن بدم میاد! اما بهم کمک میکنه که بفهمم واقعاً تو ذهنم چی می گذره... با اینکه اکثراً سرمو

سر در گم تر از همیشه از رو کاغذ ور می دارم...]

+ تاريخ Thu 30 Dec 2010ساعت 2 PM نويسنده ツ DUnHilL |