تبليغاتX
....به خدا دیگه نمی دونم چی بنویسم...


تو برو خدا نگهدار
برو به اميد ديدار
تو يه بار بگو عزيزم
براي اخرين بار
برو ديگه گل ماهم
اينجوري نکن نگاهم
اسمون دلش نخواسته
که ببينه مارو با هم
تو چرا با گريه ميري؟؟؟
چرا اروم نميگيري؟؟؟
ماخداحافظي کرديم
چرا ميري بر ميگردي؟؟؟
ميريزي اشکاي نم نم
تو برو عزيز قلبم
برو با خيال راحت
ميرم از ياد تو کم کم
خداحافظ گل ماهم
ميدونم بر نميگردي
ميدونم باز چشم براهم
ميدونم باز چشم براهم



+ مورخ Sat 31 Oct 2009زمان 0 AM توسط ღ•*•ღSaTraღ•*•ღ



سلام فاحشه
تعجب کردی!؟... میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابانبیرون می زند !!اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردواز یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است
بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان
شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین
شنیده ام روزه میگیری،
غسل میکنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار کار می کنی،
محرم تعطیلی.
من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم!
فاحشه!!!… دعایم کن...




+ مورخ Wed 23 Sep 2009زمان 7 PM توسط ღ•*•ღSaTraღ•*•ღ



انسان تنها نشسته بود... با غم و اندوهی فراوان... همه ی حیوانات دور او جمع شدند و گفتند : ما دوست نداریم تو را غمگین ببینیم...هر آرزویی داری بگو تا ما براورده کنیم...

انسان گفت به من قدرت بیناسس عمیق بدهید!
کروس گفت: بینایی من مال تو..

انسان گفت: می خواهم نیرومند باشم!
پلنگ گفت: مانند من نیرومند خواهی شد...

انسان گفت: می خواهم اسرار زمین را بدانم!
مار گفت: نشانت خواهم داد...

وقتی انسان همه ی این هدایا را گرفت،رفت...

و آگاه جغد به بقیه ی حیوانات گفت:
انسان دیگر خیلی چیز ها می داند و قادر است کارهای زیادی بکند، ناگهان ترسیدم...

گوزن گفت انسان به هر چه می خواست رسید... آیا دیگر غمگین نخواهد شد؟

جغد گفت: نه، حفره تی در درون انسان دیدم... اشتیاق و حرصی شگرف که کسی را یارای پر کردن آن نیست... همان چیزیست که اورا غمگین خواهد ساخت...
حرص او بیشترو بیشتر خواهد شد تا روزی که دنیا خواهد گفت:

من دیگر چیزی ندارم که به تو ببخشم... همه چیز تمام شده...




+ مورخ Mon 14 Sep 2009زمان 11 PM توسط ღ•*•ღSaTraღ•*•ღ






+ مورخ Wed 9 Sep 2009زمان 3 PM توسط ღ•*•ღSaTraღ•*•ღ



یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟ چطور میتونی بگی عاشقمی؟

من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم

ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،با ملاحظه هستی، 

بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون

عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم

اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم

اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟

نه!معلومه كه نه!!

...پس من هنوز هم عاشقتم

Emo.jpg Emo heart image by herquiles




+ مورخ Wed 9 Sep 2009زمان 2 PM توسط ღ•*•ღSaTraღ•*•ღ



skinhead, deadhead, everybody gone bad
شرارت , خطر مرگ, همه بد شدن
situation, aggravation, everybody allegation
موقعیت -بد- , تشدید -بدی-, همه ادعا می کنن
in the suite, on the newse verybody dog food
تو ی  جمع, توی اخبار همه -بی ارزش یا حال بهم زن مث- غذای سگن
bang bang, shock dead, everybodys gone bad.
انفجار انفجار, ضربه ی مرگ بار, همه بد شدن!

chorus:

all i wanna say is that
تموم اون چیزی که می خوام بگم اینه
they don't really care about us
اونا برا ما غصه نمی خورن! 
all i wanna say is that
تموم اون چیزی که می خوام بگم اینه
they don't really care about us
اونا برا ما غصه نمی خورن! 

beat me, hate me, you can never break me
 منو بزن، ازم متنفر باش، اما حق نداری منو بشکنی!
will me, thrill me, you can never kill me
منو بخواه، به هیجان بیار، اما حق نداری منو بکشی
chew me, sue me, everybody do me
منو بجو، از من شکایت کن،همه تون با من این کارو بکنید
kick me, hike me, don't you black or white me
به من لگد بزن، روی من راه برو،ولی حق ندلری به خاطر سیاه یا سفید بودنم سرزنشم کنی

chorus

tell me what has become of my life
به من بگو به سر زندگیم  چی اومده
i have a wife and two children who love me
من زن و بچه ای دارم که دوسم دارن
i am the victim of police brutality, now.
من الان قربونی نفرت پلیس شدم
i'm tired of being the victim of hate,
من از قربونی نفرت شدن خسته شدم
you're rapin' me of my pride
شما منو بخاطر افتخار به غرورم سرزنش می کنید
of for god's sake
بخاطر خدا
 i look to heaven to fulfill its prophecy....
برای انجام رسالتش به آسمان نگاه می کنم
set me free
آزادم کنید..

skinhead, deadhead, everybody gone bad
شرارت , خطر مرگ, همه بد شدن
trepidation, speculation, everybody allegation
وحشت،،همه بهت شک می کنن، ، همه ادعا می کنن
in the suite, on the news, everybody dog food
 تو ی  جمع, توی اخبار همه -بی ارزش یا حال بهم زن مث- غذای سگن
black man, black mail, throw the brother in jail
آدم سیاه، ایمیل سیاه،(ترس اینکه)برادرتو بندازن زندان

chorus

tell me what has become of my rights
به من بگو به سر حق و حقوقم  چی اومده
am i invisible cause you ignore me?
من نامرئیم که منو نمی بینید؟
your proclamation promised me free liberty, now.
اعلام آزادیمو الان قول دادن
i'm tired of being the victim of shame
من از قربونی شرم شدن خستم
they're throwing me in a class with a bad name
انگار اونا منو تو یه  کلاس با اسم بد انداختن
i can't believe this is the land from which i came.
من باور نمی کنم او سرزمینی که توش زندگی می کردم از من گرفته
you know i really do hate to say
واقعا" حالم از اینکه بگم
the government don't wanna see
دولت خودشو به ندیدن زده.. 
but if roosevelt was livin',
اما اگه رزولت زنده بود
he would't let this be, no no.
نمی ذاشت اینجور پیش بره

skinhead, deadhead, everybodys gone bad
شرارت , خطر مرگ, همه بد شدن
situation, speculation, everybody litigation
وضعیت-بد-،همه بهت شک می کنن، همه به دادگاه احضار میشن 
beat me, bash me, you can never trash me
منو بزن،منو بترسون، اما حق نداری دور بندازیم
hit me, kick me, you can never get me
منو بزن، بهم لگد بزن، اما تو نمی تونی درکم کنی

chorus

some things in live they just don't wanna see
آنها بعضی از واقعیتا رو تو زندگی نمی خوان ببینن
but if martin luther was livin'
اما اگه مارتین لوتر زنده بود
he wouldn't let this be
نمی ذاشت این طور پیش بره...

skinhead, deadhead, everybody's gone bad
شرارت , خطر مرگ, همه بد شدن
situation, segregation, everybody allegation
وضعیت -بد-، تعبیض نژاد، همه ادعا می کنن
in the suite, on the news, everybody dog food
تو ی  جمع, توی اخبار همه -بی ارزش یا حال بهم زن مث- غذای سگن
kick me, hike me, don't you wrong or right me
به من لگد بزن،روی من راه برو، لازم نیس منو درست یا خراب کنی!!!

(Michael Jackson)

 



 




+ مورخ Thu 3 Sep 2009زمان 10 PM توسط ღ•*•ღSaTraღ•*•ღ



مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن

منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن

شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن

معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام

پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم

پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده

منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه

شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت


معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق

پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد

مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت!




+ مورخ Fri 28 Aug 2009زمان 5 PM توسط ღ•*•ღSaTraღ•*•ღ



خواندن این مطلب برای افراد زیر 18 سال توصیه نمیشود.


در باب 19 از کتاب پیدایش از آبۀ 30 تا 38 داستان مستهجنی در مورد زنای لوط با دو دخترش نقل میشود:

«30  و لوط‌ از صوغر برآمد و با دو دختر خود در كوه‌ ساكن‌ شد زيرا ترسيد كه‌ در صوغر بماند. پس‌ با دو دختر خود در مَغاره‌ سُكْني‌' گرفت‌.  31  و دختر بزرگ‌ به‌ كوچك‌ گفت‌: «پدر ما پير شده‌ و مردي‌ بر روي‌ زمين‌ نيست‌ كه‌ برحسب‌ عادت‌ كل‌ جهان‌، به‌ ما در آيد.  32  بيا تا پدر خود را شراب‌ بنوشانيم‌، و با او همبستر شويم‌، تا نسلي‌ از پدر خود نگاه‌ داريم‌.»  33  پس‌ در همان‌ شب‌، پدر خود را شراب‌ نوشانيدند، و دختر بزرگ‌ آمده‌ با پدر خويش‌ همخواب‌ شد، و او از خوابيدن‌ و برخاستن‌ وي‌ آگاه‌ نشد.  34  و واقع‌ شد كه‌ روز ديگر، بزرگ‌ به‌ كوچك‌ گفت‌: «اينك‌ دوش‌ با پدرم‌ همخواب‌ شدم‌، امشب‌ نيز او را شراب‌ بنوشانيم‌، و تو بيا و با وي‌ همخواب‌ شو، تا نسلي‌ از پدر خود نگاه‌ داريم‌.»  35  آن‌ شب‌ نيز پدر خود را شراب‌ نوشانيدند، و دختر كوچك‌ همخواب‌ وي‌ شد، و او از خوابيدن‌ و برخاستن‌ وي‌ آگاه‌ نشد. 36 پس‌ هر دو دختر لوط‌ از پدر خود حامله‌ شدند. 37  و آن‌ بزرگ‌، پسري‌ زاييده‌، او را موآب‌ نام‌ نهاد، و او تا امروز پدر موآبيان‌ است‌.  38  و كوچك‌ نيزپسري‌ بزاد، و او را بن‌عَمّي‌ نام‌ نهاد. وي‌ تا بحال‌ پدر بني‌عمون‌ است‌.»


طبق این داستان، لوط دو بار مست میشود و با دختران خود زنا میکند!




+ مورخ Wed 26 Aug 2009زمان 9 PM توسط ღ•*•ღSaTraღ•*•ღ



پای همه گل دسته ها دوباره اعدام صدا
دوباره مرگ گل سرخ... دوباره ها دوباره ها...

حریم سبز جنگلا به دست کبرست جنون
از کاشیای آبیمون سر زده فواره ی خون

قصه ی جادوگر بد که از کتابا میومد
نشسته بر منبر خون عاشقارو گردن میزد

کنار شهر آینه جنگل سبز شیشه بود
برای گیس گلابتون اون روز مث همیشه بود

خون نمی ریخت تو دامنش تا مادرش چادر کنه
می رفت که از بوی علف تمام شهرو پر کنه

غافل از این که راهشو جادوگره دزدیده بود
رو صورت خورشیدخانوم خط سیاه کشیده بود

آهای آهای یکی بیاد یه شعر تازه تر بگه
برای گیس گلابتون از مرگ جادوگر بگه

از مرگ جادوگر بد....که از کتابا میومد

چشمای گیس گلابتون چیزی به جز شب نمی دید
هوا نبود نفس نبود قصه به آخر نرسید

قصه های مادربزرگ آیینه ی خود منه
طلسم  جادوگر باید بت دستای تو بشکنه

با دستای مهربونت تاریکی وحشت نداره
نوری که حرف آخره به قصه مون پا بذاره

حیفه که شهر آینه سیاه بشه حروم بشه
قصه ی تو قصه ی من این جوری نا تموم بشه

آهای آهای یکی بیاد یه شعر تازه تر بگه
برای گیس گلابتون از مرگ جادوگر بگه

از مرگ جادوگر بد....که از کتابا میومد

تا شعر گیس گلابتون یه شعر پر امید باشه
آیینه های تو به تو هر کدومش خورشید  باشه




+ مورخ Sat 15 Aug 2009زمان 3 PM توسط ღ•*•ღSaTraღ•*•ღ



مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار

دوست می داشت


دخترک به بیماری سختی مبتلا شد


پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول

 داشت برای درمان او خرج کرد


ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...


پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد


سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی

 عادی برگردانند


ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است


و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل

 در حرکت هستند


همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .


هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی

روشن بود


مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر

 خودش است


پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد


از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟


دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود،

اشکهای تو آن را خاموش می کند و


هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه

 گیر می شوی من نیز گوشه


گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .


پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.


اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود

بازگشت




+ مورخ Fri 14 Aug 2009زمان 8 PM توسط ღ•*•ღSaTraღ•*•ღ



بخاری کهنه.... یخچال کهنه... آهن پاره... آبگرمکن کهنه خریدااااااريـــــــــــــــــــــم....
خاك تو سرت ساترا تو هم نشستي گدايي؟

دلتنگي كهنه... خاطره ي كهنه... بغض كهنه... عكس كهنه... دل تيكه پاره خريداااااريـــــــــــــــــــــــم...

نمی دونم چرا وقتی نوبت ما میشه همه  پنجره هاشونو می بندن؟؟

نوشتن عالمي داره... بعضي وقتا فك مي كنم اگه اين خودكارو سررسيد نبودن كي مي تونست ۵-۶ تا سر رسيد تحملم كنه؟ باز حداقل اينا مث من فكر مي كنن و چيزايي كه من مي خوام بگم مي نويسن و بهم نمي گن پسره تو چقد خلي....!؟ هميشه اين خودكار بدون اينكه بهش فشار بيارم رو كاغذ حركت مي كنه شايد واسه همينه كه هر وقت دفترو باز مي كنم از خودم مي پرسم اين دس خط كيه ساترا؟

راست مي گه كتي هميشه زود دير مي شه.... با اينكه من دير و زود حاليم نيس... هميشه فكر مي كنم اگهبا بابا اينا بودم زندگيم بهتر بود... ولي ياد خيلي وقت پيشا ميفتم، اون وقتي كه مامان اينا هميشه با هم قهر بودنيا واسه اينكه قهر كنن دعوا مي كردن... يا اون شبايي كه مامان ازت طلاق مي گيرمو جاي شب بخير به بابا مي گفت! الان من هيچ فرقي با يه دختر فراري ندارم... مي تونستم به بابا بگم گه خوردمو و باهاشون مي موندم اما.... راستشو بگم...وقتي بابا گفت ديگه پسر  ندارم خیلیم  خوشحال شدم...
چون منم پدر و مادر نداشتم حرف تازه ای نبود! ازشون فرار کردم.... می خواستم با خودم و یاد تو یا بهتر بگم عشق تو تنها باشم.... باز تو همیشه بهم می خندی و دری وری بارم نمی کنی... خنده هات اشکمو در میارن اما رومو بر می گردونم که نبینیشون... چون وقتی گریه می کنی عصبانی می شم... اعصاب درست و حسابیم که ندارم... و اونوقت واسه اینکه آروم شم هی سیگار می کشمو بعد حالم بد میشه و تو دوباره گریه می کنی و مجبوری بهم متادول و ICE بزنی تا ریه هام دوباره را بیفتن...

بخند خوشگلم.... من عاشق خنده هاتم... وقتی دستتو می گیری جلوی دهنتو سرتو می دی عقب و موهات.... واااااااااااااای موهات... وقتی موهات با سرت می رن عقب دلم می خواد بمیرم....
هیشکی نه منو می فهمه... نه تورو... نه مارو...

آخر هفته ها که خونم اسمتو رو کاغذ می نویسمو آویزون می کنم از درو دیوار اتاقم... از درو دیوار آتلیم -که انقد عکساتو ازش آویزون کردم خسته شده... ینی از دست من خسته شده نه عکسای تو- اون وقته که می فهمم محاله که بتونم فراموشت کنم...
با عکسات آروم میشم ینی سعی می کنم که آروم شم... نازنین من... گل من... زندگی من... بدون تو نمی تونم بفهم...

هنوزم وقتی یاد خنده هات میفتم گریم می گیره... ولی این دفه می خوام اشکامو ببینی...
هنوزم یهو احساس می کنم یه وزنه ی چند تنی از قفسه ی سینم آویزون کردن  و دیگه تو نیستی که بهم آمپول بزنی... همه ی سقف اتاقم عکس خودمو خودته... یاذته؟... یادته هر وقت می دیدمت زورکی یه عکس ازت می گرفتمو سریع ظاهرش می کردم و می زدمش رو سقف اتاقم تا روزایی رو که با هم بودیم و هیچوقت فراموش نکنیم... یادته دوتایی باهم روتخت دراز می کشیدیمو می شمردیم که چند روز با هم بودیم؟...
همیشه فکر می کردم اگه یه موقع جاروی سقف اتاقم تموم شد بقیه ی عکسارو کجا بزنم... نم دونستم که تا جا روی سقف رو تختم پر بشه تو تموم میشی... اگه می دونستم چی میشه همه شونو آتیش می زدم.... ولی جای اونا خودم سوختم... خداییشم خوب سوختم... مردونه سوختم...
دیگه وفتی تنهایی رو تختم دراز می کشم هیچی نمی تونم ببینم... ولی بازم دلم به این خوشه اونی که تو عکس کنارمه تویی...

کتی می گه:پس از رفتنش باران چه معصومانه گریست....

همشه قشنگ می نویسی عزیزم...

(ساترا ۸۴.۹.۲۰
۳:۳۰ نصفه شب)




+ مورخ Sat 23 May 2009زمان 10 PM توسط ღ•*•ღSaTraღ•*•ღ



*پسره ي لعنتي داري به چي  نگا مي كني؟
وسط گريه هام به خودم مي خندم!!! چي بودم چي شدم...
چي فكر مي كردم چي شد....؟ فكر مي كنم... كنم... نم.. م..
تو هم بكن كه خوب دنيايي داريم واسه كردن!!!!!
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

هر وقت از سر كار ميام مي مونم وسط اين اتاق عجيب غريب گردنمو ۳۶۰ درجه مي چرخونم و يه دايره مي كشم و مي رم مي شينم يه گوشش و بعد فقط به اين فكر مي كنم: آخه ... خل مگه دايره گوشه داره؟

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

مي شينم سرمو رو زانوهام مي ذارم و جاي زخمامو مي شمارم...
استاد مي گفت: يه سيگار ۱۴ ديقه و ۱ ثانيه از عمر آدم كم مي كنه...
۱۵ تا تو يه ساعت چقد از عمر كم مي كنه؟

تو اي ن چند وقته همه مهربون شدن... اون روز پشت چراغ قرمز بودم... داشتم انگشت سوختمو ميك مي زدم يكي بر گشت گفت اگه زحمته بده من برات ميكش مي زنم! گفتم مگه پلي بويا از اين كارام بلدن؟؟؟؟
گردنبندش حالمو بهم مي زد.... لاشي!

هميشه جلوي اين طناب دارم... الانم انداختمش دور گردنمو با دستم سفتش كردم... با دستم از پايين دكمه ي هندي كم و فشار مي دم و... شد كارت پستال... اگه مي شد مي فرستادمش واسه خودت تا با كلت بياي يكي حرومم كني... اون دنيا دعات مي كنم...(اگه دنيايي باشه) اه خفه شو لعنتي...

اين دفتره داره پر مي شه... ديگه از خودم حالم بهم مي خوره... از اين بوي گند سيگار كه با بوي عطري كه خودت واسم كادو خريدي قاطي ميشه متنفرم... اين حرف اول اسمت روي قفسه ي سينم حالمو از هرچي پسر و دختر عاشقه بهم مي زنه.... دلم مي خواد خونتونو رو سر نه نه بابات خراب كنم... اينم دختر بود تربيت كردن؟ آشغال... كثافت.. لاشي... ج...ده! ديوونه! رواني...
اگه مي دونستم قراره خودتو بكشي خودم مي كشتمت...... لاشي تا حالا به كسي غير خودت فكر كرده بودي؟ هان؟
هي آآقا ساترا آروم.... آروم... آروم باش...
آروم... آروم تر... آهان خوبه...                                     حالا شد....

بزن به سلامتيه هر سگي كه مياد مي ...اشه رو اسم هر كي كه مياد ميگه من مردم و تا آخرش نا مردي مي كنه....

... به قبرت كه تو تنهاييامم صداي مزخرفت كرم مي كنه....
هم جا بوي گند تو رو مي ده.... ازت متنفرم...

با اينكه من همه ي زندگيم  به گا رفته اما 3 تا چيز هس كه اميدوارم مي كنن...
1- تنهايي               2-سيگار                   3- زخماي بدنم...
باور كن من الان از سگم بدتر زندگي مي كنم....

 

 

* قبرستاني آرام.... و ما در آغوش هم.... بـــــــــــــــوسه... بـــــــــــــوسه... بــــــــوسه...

و تنها ما مردگانيم كه مي دانيم گناه لذتبخشترين نعمت خداست....

(چند تا متن از دفتر خاطرات يه پسر 17-18 ساله كه هيچ نسبتي با من نداره... عكسشم همين بغله....!)




+ مورخ Wed 13 May 2009زمان 10 PM توسط ღ•*•ღSaTraღ•*•ღ



خواب دیدم در خواب با خدا گفت و گویی داشتم.

خدا گفت: پس می خواستی با من گفت و گو داشته باشی؟
گفتم اگر وقت داشته باشید...

خدا لبخند زد و گفت: وقت من ابدی است! چه سوالی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟

- چه چیز بیشتر از همه شمارا در مورد انسان متعجب می کند؟

خدا پاسخ داد: اینکه از بودن در دوران کودکی ملول می شوند و عجله دارن زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند.
اینکه سلامتیشان را صرف بدست آوردن پول می کنند و بعد پولشان را صرف سلامتی می کنند.
اینکه با نگرانی نسبت به آینده زمان حال فراموششان می شود آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند نه در حال،این چنانکه جوری زندگی می کنند گویی هرگز نخواهند مرد و چنان می میرند که انگار هرگز زنده نبوده اند...

خداوند دستهای مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم.... بعد پرسیدم: به عنوان خالق انسان می خواهید آنها چه درسهایی تز زندگی یاد بگیرند؟

خدا با لبخند پاسخ داد:
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد اما می توان محبوب دیگران شد. یاد بگیرند که خوب نیست دیگران را با خود مقایسه کنند. یاد بگیرند ثروتمند کسی نیست که پول بیشتری دارد بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد. یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توان زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم و سالها وقت لازم است که آن زخم التیام یابد. با بخشیدن بخشش یاد بگیرند. یاد بگیرند کسانی هستند که عمیقا" آنها را دوست دارند اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند... یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفتوت ببینند. یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم باید خودشان را ببخشند....

و یاد بگیرند که من اینجا هستم


همیشه.....




+ مورخ Thu 30 Apr 2009زمان 8 PM توسط ღ•*•ღSaTraღ•*•ღ



چند وقتیه ابری تر از قبلم... این  رنگ ابی نفتی مسخره دیگه داره می شه کله اردکی البته اردک نر!
دقیقا" نمی دونم چرا،شاید چون خیلی چیزایی که به زور قرص فراموش کرده بودم دوباره یادم اومدن...

پنجشنبه عصر بود که فهمیدم مرده...با اینکه از اولشم اصلا" نبود با اینکه این همه سال واقعا" برام مرده بود اما به احترام اون روزایی که با هم بودیم هر چقدرم نبود ولی به هر حال مامانم بود..

شاید اگه هیچوقت نمی فهمیدم و از همه شون بی خبر می موندم بهتر بود... چه طور همه ی خاطرات خوششون با هم بود و وقتی می مردن خبرشو باید میومدن به من می گفتن؟ مگه این ۷ سال  که زنده بود یه بار از خودش پرسید که ساترا زندس یا مرده که حالا شوهرش بیاد به من بگه مامانت مرده؟ اصلا" چه ربطی به من داشت؟

چه جوری می تونست بیاد زنگ خونه ی منو بزنه و بگه باهام کار داره؟ من دیگه ۷ سال بود پسرش نبودم پس اون کیه من بود؟؟؟ شاید بابام بود...

چه طوری می تونست بیاد بگه مامانت می خواست تو هم باشی؟ کجا باشم؟ بیام ببینم چه طوری خاکش می کنن؟ مگه اون اومده بود ببینه من چه طوری زندگی می کنم؟ اگه من می مردم اون می فهمید؟ حالا اون هیچی کدومشون می فهمیدن؟

خاطره ی آشغال اون عصر پنجشنبه یادم نمی ره که شوهرش اومده بود وسط خونه وایساده بود و دیوارای عجیب و غریب خونه رو نگا می کرد.... سر تاپای نحس منو(به قول خودش) نگا می کرد... گذشته رو نگا می کرد...نم دونم تو دلش داشت فحشم می داد یا داشت سعی می کرد بشناستم؟ یا  داشت به اون شبی فکر می کرد که از خونه انداختم بیرونو من فقط ۱۸ سالم بود... ولی الان من اینجا بودم.... کی روش می شد بیاد جلوی  طرف وایسه؟؟؟؟

دلم می خواست بهش بگم همه تون برین به جهنم ولی نتونستم حتی بهش سلام کنم...

فقط فرداش دیدم وسط بهشت زهرام... از دور می دیدمشون.... همه بودن... برادرمم بود... همه رو می شناختم اما اونا مونده بودن که من کیم؟ واقعا" من کی بودم؟..... یا بهترش من واقعا" کیم؟؟؟؟

را افتادیم که بریم اما نشد دوباره برگشتم.... شاید بعد این همه سال یه نسبتی باهاش پیدا می کردم؟

هر چقدر به خاک روش نگا می کردم خاطره هام میومد جلوی چشام.... انگار همین دیروز بود که ویستا رو از بیمارستان آوردن....

یه حسی این تو بود یه حسی که به من... به اون.... به پرنده هایی که این ور و اون ور می پریدن... به خاکی که الان روش بود.... به همه ی کسایی که اطرافش دفن شده بودن می فهموند که اون مامانم بود و منم پسرش... هر چند که نبودیم... هر چند که نباشیم....

یه دست رو شونم اومد فهمیدم سیاوشه.... با خنده گفت:

با مامان خلوت کردی یا با تنهاییات؟

شوخی کرد اما واقعا" ناراحت شدم.... چون یادم انداخت که  واقعا" تنهام....




+ مورخ Mon 20 Apr 2009زمان 7 PM توسط ღ•*•ღSaTraღ•*•ღ



There was a very poor family that tended a field &lived in a small shack just besid it.
It had no rooms & no luxuries &the family made just enough money from the crops to scrape by
.

But one year the crops grew just a little more than usual,for no reason in oarticular.
they had just a little extra money left over,& the wife pulled out an old dusty sears catalog to look through. the family gathered around as flipped through the pages.

finelly she saw a beautiful mirror & just know that it was prefect. they had never owned a mirror before. she ordered it, having just enough money. A week or so went by, & wile they were out tending the field a man came riding up on a horse. he carried a package in his arm & the family ran out to greet him.

No sooner had they signed for the pacage than they were hudding around the mother in their home. the wife was the first to open  it & look in the mirror."John" she cried out,"you always said I was beautiful, I am beautiful!" The hasband took the mirror & looked in it, grinning," You always said I was kind of ruggedly handsome myself."  the little girl looked in the mirror next. " Mommy, mommy! I have your eyes! I have your eyes!" What they didn't want to happen was, the little boy who had so much energy(as little boys do)came running up & snatched the mirror before anyone could do anything. He had been kicked he the face by then familymule when be was 4, his faced was disfigured. he screamed out, "I'm ugly! I'm ugly!" Turning his fathered he asked, shaking," Father, Have I always been this way?"  "yes, son. you have", replied his father."and you love me?" asked the son. "yes son I do" answerd the father. " why?! why do you love me?" asked the little boy.

And the father replaied"Beacause your mine."

 

 

And every day... when I take an honestlook at myself, I see that I am ugly in nature... And ask GOD if he LOVES me, and he alwayes replaies : "YES" and I ask him why he LOVEs me, and he tells me:

   

    "BEACAUSE YOUR MINE"

 

     (THE END)      




+ مورخ Thu 19 Mar 2009زمان 7 PM توسط ღ•*•ღSaTraღ•*•ღ



تا حالا تنها تو خونه موندن اینجوری رو اعصابم نرفته بود!

دلم می خواد یه چیزایی بنویسم ولی اصلا" انگار چن ساله همینجوری ...بی حس... افتادم یه گوشه!

هیچی تو مغزم نیس... دس مث اون موقی که ۱۰ تا زناکس انداخته بودم... آره دقیقا" انگار نعشم!(می دونم نعشه این جوری نوشته نمیشه واسه تاکید اینجوریش کردم!)

انگار به همه ی اینا عادت کرده بودم... به هرهرای عتیقه ی تینا... غر زدنای کتی که همیشه میگه اه،حوصله م سر رفت!

هیچوقت نفهمیدم با چی سرگرم میشه...!
اصلا" این دختره یه تخته ش مث خودم کمه! اگه خوهرم بود انقدر شبیه خودم نمی شد...! دستاش مث دستای خودمه ولی واسه من یه کم شدیدتره! عاشق شعرای خوشگلشم... یواشکی میرم دفتر خاطراتشو وا می کنمو نوشته هاشو می خونم...

واسه همه می نویسه... واسه مامانش... واسه تینا... واسه پدرخوندش... واسه بابای خودش... واسه من...
ولی من با همه واسش فرق می کنم... اینارم می نویسم خودش بخونه...

بذار بفهمه داداشش خیلی دوسش داره...(آخه همیشه میاد از یقه م می چسبه و می گه: داداشی بگو دوسم داری؟!)

دوســـــــــت دارم خواهر خوشگلــــــــــــــم...

خيلي دوســـــــت دارم.....

هر دوتونو دوست دارم....

همه تونو دوست دارم...




+ مورخ Wed 18 Mar 2009زمان 8 PM توسط ღ•*•ღSaTraღ•*•ღ



So I found a reason to stay alive
Try a little harder see the other side
Talking to myself
Too many sleepless nights
Trying to find a meaning to this stiupid life
I don't want your sympaty
sometimes I don't know who to be

Hey what you looking for
No one has the answer
They just want more
Hey who's gonna make it right
This could be the first
They of my LIFE

So I find a reason
To let it go
Tell you that I'm smiling
But I still need to grow
Will I find salvation in the arms of LOVE
Will it stop me searching will it be enough

I don't want you sympaty
Sometimes I don't know who to be

Hey what you looking for
No one has the answer
But you just want more
Hey who's gonna make it right
This could be the first day of my life

The first time to really feel alive
The first time to break the chain
the first time to walk away from pain

Hey what you looking for
No one has the answer
We just want more

Hey who's gonna shine alight
This coud be the first
Day of my life

برای زنده موندن دلیل ساختم(ولی می سازم بهتره!)
یه کم سخت تر تلاش کن و یه جور دیگه نگاه کن
به خودم می گم
شبهای زیادی بی خواب بودم
تا معنی این زندگی احمقانه رو پیدا کنم
من دلسوزی تورو نمی خوام
بیشتر وقتا نمی دونم قراره چی بشه؟

هی دنبا چی می گردی؟
هیچکس جوابشو نداره
 اما اونا فقط بیشتر می خوان...
هی کی می خواد موفق شه؟
این می تونست اولین روز
زندگی من باشه...

من برای این دلیل ساختم(بازم می سازم بهتره ولی در هر دو صورت " من برای این دلیل دارم" بهتره!)
تا اجازه بدم بگذره(زندگی بگذره!)
تو گفتی من خندونم
اما من نیاز به بزرگ شدن دارم
می خوام تو دستای عشق رها بشم
اون می خواد منو از(حالت)جستوجوگری نگه داره، می خواد خودش کافی باشه...

من دلسوزی تورو نمی خوام
بیشتر وقتا نمی دونم قراره چی بشه؟

هی دنبا چی می گردی؟
هیچکس جوابشو نداره
اما تو فقط  بیشتر می خوای...
هی کی می خواد موفق شه؟
 می تونست اولین روز
زندگی من باشه...

اولین زمان تا احساس کی واقعا" زنده ای
اولین برای شکستن این زنجیره
اولین زمان برای راه رفتن دور از رنجه

هی دنبا چی می گردی؟
هیچکس جوابشو نداره
اما اونا فقط  بیشتر می خوان
هی کی می خواد مثل نور بدرخشه؟
می تونست اولین روز
زندگی من باشه...

(عجب رنگیه! اینم معنیش یه کم عجیب غریب شد ببخشید...!
من کلمه به کلمه معنی کردم واسه همون!)




+ مورخ Mon 16 Mar 2009زمان 9 PM توسط ღ•*•ღSaTraღ•*•ღ



منظورم از زدن این وب نوشتن این چرت و پرتا نبود
ولی این تم مشکی حال و هوای آدمو عوض می کنه
همیشه قبل اینکه بیام نت کلی چیز خنده دار تو ذهنم که بنویسم
مخصوصا" وقتی اسم رها رو می بینم و کامنتاشو می خونمکلی انرژی می گیرمو و شورو شوق دارم
اما تا مشاهده رو می زنم و اون صفحه ی مشکی
و می بینم و منتظر می مونم تابالا بیاد و بعدش عکس اون دختره
میاد جلوی چشم هر چی تو کل روز رشته بودم پنبه می شه
!
و مثل همیشه اون کلمه ی لعنتیه حال بهم زنه ...بی حس
...
با عکس مسخرم میاد جلوی چشم و با یه حالت مضحک بهم چشمک می زنه
!
اون موقس که می خوام بزنم این لب تاپ و داغون کنم

و بعدش شوروع می کنم این مزخرفاتو نوشتن
!
شاید واسه اون کسایی که کامنت می ذارم باورشون نشه که

من کیم و چه کارم و باور نکنن که اینا همه دست نوشته های خودمه
!
ولی بهر حال
...
شاید اصلا" یه هفته بعد این پست بلاگو بستم و یه وب دیگه با یه اسم دیگه زدم! شایدم هیچ کاری نکنم و این بستگی به شما داره که با این پست

چه جوری فتار کنین
!

 


ادامه مطلب



+ مورخ Fri 13 Mar 2009زمان 4 PM توسط ღ•*•ღSaTraღ•*•ღ



چقدر سخته، وقتی نمی خوای قلبت همیشه تاپ تاپ بکوبه به قفسه ی سینت و ببینی که تنت چقدر گرمه و حالا حالا ها سرد نمیشه تا تو خالی از همه چیز هر چی خاطره داری با خودت به گور ببری و اونجا بتونی یه کم با خودت خلوت کنی...
تو اون سرما و تاریکیمحض وقتی اون فشارو احساس کنی خیلی دلچسبه یا حتی اون وقتی که چن جور جک و جونور روت را میرن احساس خیلی جالبی داره!!!

بعضی وقتا توی این شهر خراب شده خودمو کم میارم، برای با خودم بودن حسرت می خورم و همیشه ناراحتم  که چرا خودم نیستم....
خوب چون نمیذارن خودم باشم!!! اگه خودم باشم می گن دیوونس...
آخه اگه من باشم دلم می خواد خودمو از بالای پله ها قل بدم پایین و بعد به درد کشیدنم بخندم!
دلم می خواد همه ی دیوارای اتاقمو سیاه کنم(اگرچه کردم!) و با رنگ قرمز روشون چرت و پرت بنویسم! و دلم می خواد جای این چراغای هالوژنی مسخره سه چارتا فلاشر گنده بذارم که هی فلاش بزنن و منو از اینی که هستم بیشتر دیوونه کنن!
دلم می خواد وسط این اتاق نکبتی یه طناب دار آویزون کنم به چه کلفتی و بعد هر وقت حوصلم سر رفت بهش نگا کنم و رویای مرگ ببینم...

خیلی آرامش بخشه که وقتی توی وان آب داغ دراز کشیدی یه تیغ تو دستت بگیری . بکشی رو رگات و یهو هر چی خاطره داری مثل فیلم سینمایی هر لحظه به لحظه ش از ذهنت به عقب برگرده و هر ثانیه ش از ذهنت محو بشه!

و این یعنی احساسی به بزرگی یه دنیا!

واین چقدر بده که بعد چن وقت که نمی دونی چقدره بلند شی ببینی چن جور چیز بهت وصله!

اون وقته که می زنه به سرتو سی سی، سی سی مورفین بهت تزریق می کنن...
چقدر کتکم زدن تا آروم بخوابم یه گوشه!
جای بخیه ها م هنوزم که هنوزه عذابم می ده که چرا نمردم...
من الان می تونستم زیر اون فشار بدن هیچ مزاحمی خوشبخت باشم.... می تونستم با خودم باشم... چقدر بعضی وقتا دلم واسه خودم تنگ می شه!!! حتی دیگه تصویر خودمم نمیشناسم و همیشه از دیدن خودم تعجب می کنم و می گم:

کوچولوی نق نقو کی انقدر بزرگ شدی و من

نفهمیدم...

 




+ مورخ Sun 8 Mar 2009زمان 6 PM توسط ღ•*•ღSaTraღ•*•ღ



خوب بچه ها کتی بهم گفته بود یه متن بنویسم ا خودم کل احساساتمو توش جم کنم منم که حرف گوش کـــــــــــــــــــــن! اگه يه كم بي ادبانه بود شرمنده ديگه!!!!!!

 

 

"   با اينكه اصلا" از اين جمله خوشم نمياد ولي مي نويسم!: آخه اينم شد زندگي؟
آخه بدبخت عقده اي صب تا شب با اين قيافه ي مسخره تو خيابونا ول مي گردي كه چي؟؟ تفه اي همه ببيننت؟ اصلا" اين متنا ت...ي و مي نويسي كه چي؟ همه ايران بايد بفهمن تو كم داري؟ بيچاره!؟

 

(ها   ها    ها     ها      ها     ها)

 

مي بيني همينه مي گن طرف چوب تو ـــــــــــش كردن ديگه! مام ا بخت خوشمون اين زندگيه (ولي كاش دنيا بود!) يه چوب كرده تو ما  چقدي!
اي بابا اصلا" مسائل خوصوصيه زنگدگيو اينجا چرا مي گم؟؟؟؟

ديگه اين روزا واقعا" از اطرافم هيچي نمي فهمم!!!!!
از اين خيابونا... اتوبانا... ساختمونا... برجا... كوچه ها... پس كوچه ها نفرت دارم كه همشون بوي

بدبختي ميدن!!!!! از اين روزاي تخمي كه ديگه فقط يه رنگ شدن: آبي نفتي...

خيلي عجيبه وقتي مجبوري همه چيزو سانسور كني!!!!!!!!!!
اين چن روزا كه اومدم اينجا ديگه دارم خودمم سانسور مي كنم!!! توي شهر شولوغ محو شدم... حل شدم... مثل خيليايي كه مثل خودمن!

اگه حرفات از جنس دل مردم نباشه تو رو مچاله مي كننو مي ندازن تو سطل آشغال!
همين طور كه حرفاي من از جنس دل شماها نيس! ـخه شما يه سي، چلتا آسموني با من فرق دارين!

 

PUNK   PUNK    PUNK    PUNK  

 

.....MAKE IT PUNK

و منم شدم PUNK...شدم يه آشغال! شدم بي ارزش! الانه كه منو بفرستين تو سطل آشغال نه؟!!!!

چيه؟ شماها؟ چرا رفتين تو PC؟  به طبعم نمیاد اینارو بگم یا FACEم؟ باشه بابا گريه نكنين!

آروم آروم باهام تكرار كنين:::::::::::::::::::::::::::::

بهار ۸۸ مبارك....

ديدي! ديدي! چقد احساس دارم!!!!!!!!!(البته از در عقب) چي ميشه PUNK باشم... چي ميشه خود آزار

باشم؟ مهم اينه بهارو زودتر از بقيه ي بلاگفا تبريك گفتم!(اونم از صدقه سري كتي!)

اگرچه روزاي اين بهار بدرنگم همه  آبي نفتين....
لعنت به اين بهار كه من هميشه ازش بدم ميومد....! چه بهار... چه تابستون... چه پاييز...

فقط زمستون......

كه وسط چلش فقط يه تيشرت تنت باشه و تموم بدنت از سرما بسوزه ولي من هنوز گرممه...

هيچي احساس نمي كنم و ميشم.... بي حس...
حتي سرمام نمي خورم! بدنه ديگه به هر  گهي عادت مي كنه!
الان آخراي زمستونه و من هميشه از بهار نفرت داشتم!"




+ مورخ Thu 5 Mar 2009زمان 7 PM توسط ღ•*•ღSaTraღ•*•ღ



Forgotten Hopes

 

Hey you.. rotting in your alcoholic shell

Banging on the walls of your intoxicated mind

Do you ever wonder why you were left alone

As your heart grew colder and finally turned to stone

 

Did I punish you for dreaming?

Did I break your heart and leave you crying?

Do you ever dream of escaping?

Don't you ever dream of escaping...

 

Pathetic oblivion

Forgotten hopes buried in your soul's lonely grave

Pathetic oblivion

Remember how you were before you locked your heart away

 

Did I punish you for dreaming?

Did I break your heart and leave you crying?

Do you ever dream of escaping?

Don't you ever dream of escaping...

اینم ترجمه فقط به خاط رها.....

آهای،تویی که خودتو تو مستی حبس کردی
تلنگری به دیواره های نئشه ی مغزت بزن
تا حالا از خودت پرسیدی که چرا تنها موندی؟
آنچنانکه قلبت سردتر شد و سرانجام به سنگ تبدیل شد...
آیا من تو رو به خاطر رویاهات سرزنش کردم؟
آیا من قلبت رو شکستمو در حالیکه اشک میریختی ترکت کردم؟
تا به حال رویای رها شدن رو دیدی؟
هرگز رویای رهایی رو نبین...
فراموشی حزن انگیز
امیدهای فراموش شده ی مدفون در مزار تنهای روحت!
فراموشی حزن انگیز...
به یاد داری قبل از اینکه در قلبت رو ببندی چطوری بودی؟
آیا من تو رو به خاطر رویاهات سرزنش کردم؟
آیا من قلبت رو شکستمو در حالیکه اشک میریختی ترکت کردم؟
تا به حال رویای رها شدن رو دیدی؟
هرگز رویای رهایی رو نبین...




+ مورخ Tue 3 Mar 2009زمان 7 PM توسط ღ•*•ღSaTraღ•*•ღ



  "under the sign of "LIBRA
peOpLe ThaT BurN UNdeR tHe SiGn Of   "LIBRA"  aRe ThE  MoSt wElL brOugHt uP fROm aLL... TheY aRe tHe sENsItiVE pErsOn WhO ApPreCaTe GoOd maNNers &  haRMlEsS WIt...It iS pRetTy  uNuSuAL fOR tHeM TO ExPreSs AnGeR... WitH TheiR dISliKe Of EXtrEmS, THey MaKe GoOd DiPLomAtS
THeY LoAThE CuELty. ViCIoUNeSs & VuLgAriTlY & DeTEsT COnfLIcT BetWeEn PEOPLE
AFfeCTiOnAtE , WaRM hEArtED, SenTiMEntAl,NAturAlLy OpTimIsTIc

مردمی که زیر نشان میزان متولد شده اند، بیشتر از سایرین موفق اند.آنها آدمهای حساسی هستند که ادب و شوخی بی ضرر را تقدیر می کنند. ابراز خشم برای آنها غیر عادی است. اگر زیاد مورد تنفر آنها واقع شوی آنها (ازخود) سیاستمدارهای خوبی می سازند.(با سیاست رفتار می کنند) آنها از تبهکاری و وحشیگری در بین مردم نفرت دارند.

مهربانی، خون گرمی، گرایش به سمت احساسات و سرشت خوشبینی.... (از خوصوصیات بارز منه!)




+ مورخ Thu 26 Feb 2009زمان 9 PM توسط ღ•*•ღSaTraღ•*•ღ


طراح قالب

NASTARAN-1368

RSs ***java4ir.blogfa.com**
***java4ir.blogfa.com** ***java4ir.blogfa.com**
***java4ir.blogfa.com**